X
تبلیغات
داستان های واقعی و عبرت انگیز - داستان های واقعی و عبرت انگیز

دو داستان زیبا : دانش آموز و شغل آینده اش + دانش آموز و نقاشی اش

دانش آموزان کلاس اول اگه از آنها بپرسی در آینده می خواهید چه کاره شوید جواب این است مهندس دکتر خلبان امادانش آموزی جوابی داد که دانش آموزان دیگر به اوخندیدند .او گفت میخواهم صحابی بشوم. معلم پرسید چرا صحابی؟ دانش آموز گفت به خاطر اینکه صحابی خدا را خیلی دوست دارد . مادرم هرشب داستان اصحاب را برایم نقل میکند. معلم در حالیکه سعی می کرد جلو سرازیر شدن اشکهایش را بگیرد دانست که این دانش آموز مادری باروحی بزرگ دارد . که هدف او اینچنین بزرگ است.



خانم معلم هنر میگوید از دانش آموزان یکی از کلاسهای ابتدایی خواستم منظره ای از مناظر بهار را رسم کنند
یکی از دختران عکس یک قران کشیده بود . از نقاشیش تعجب کردم وگفتم مگه نفهمیدی من چه گفتم؟ من نگفتم قران بکشید گفتم بهار.
جواب معصومانه اش مرا شوکه وشرمنده کرد. او جواب داد : مادرم میگوید قرآن بهار دلهای ماست.
آری تربیت اینگونه است.


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، مهتدین "گرویدن به دین اسلام" ، داستان های اسلامی ، داستان های واقعی و عبرت انگیز
برچسب‌ها: داستان واقعی , دختر , تربیت , صحابی , قرآن

تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 0:48 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
خاک تو سرمان با این وضعیتی که داریم بعدشم میگیم خیلی با فرهنگیم ....
بعدشم دعا می کنیم بلا سرمون نیاد 
واقعا ما کجاییم....

*************************************************

نه عزیزم پرچم بالا نیست . تو که این همه دیش رو پشت بومت داری و فرهنگ ترکیه و اروپا شده تز روشن فکریت بعد میای تو خیابون میگی آب دهن رو زمین نندازین شهر ما خونه ما ، هم تو بی عرضه ترین و ساده ترین و بی خیال ترین مردمی هستی که اینقدری برای آکادمی گوگوش وقت گذاشتی برا آینده کشورت وقت نزاشتی ....

تو همونی هستی که حاضری برای یک پست که توش نوشته هرکی چند دقیقه میره حموم هزار تا لایک بفرستی به درگاه ایزد منان و بعد تا یک دختری میاد می نویسه من بیست دقیقه طول می کشه حموم رفتنم سریع بری بهش پیام بدی : سلام خانمی ، چه تفاهمی منم همینقدر میرم حموم . بیا با هم بریم حموم تایم بگیریم ... !!!!

همین چیزا براتون مهم تره . فیسبوک براتون از نون شب واجب تره . شبکه جم از وقت خواب بچه ات واجب تره . شبکه ریور از بدبختی های شوهرت برات مهم تره . دید زدن صفحه های لختی برات از نیاز شب زنت مهم تره . تو همونی هستی که آخر شب بخاطر کاری که ابراهیم پاشا با سرورش کرد اینقدر اعصابت خورد میشه که به بچه ات پرخاش می کنی و روز بعد میری تو خیابون همچی راه میری که اگه ببرنت ترکیه حاضری تو میز گرد تمام سریال هاش به عنوان یک کارشناس شرکت کنی ، تو کارشناسی ، تو لیسانسی ، تو نگاهت اونقدر نفوذ داره و گیراست که اصلا یه وضعی ...
افتخار می کنی دختر مردمو ببری خونه باهاش سکس کنی 
افتخار می کنی توی یه جمع مشروب بخوری
افتخار می کنی ناموستو لخت جلوی چشمان آدم ها پست فطرت قرار بدی و بیگی اینا فقط دوست اجتماعی ان خاک تو سرت با این دوستای اجتماعی 
کجایی این دنیا قرار گرفتی 
وقتی دین نباشه 
غیرت میره
شرف میره 
عزت میره 
ناموس میره
انسانیت میره
وجدان میره 
و در نهایت زندگی ات میشه یک زندگی حیوانی البته بلانسبت حیوان 

*****************************

حالا این وسط یکی بیاد از انسانیت و اسلام و خدا و صداقت و پیشرفت و .... حرفه بزنه بهش میگی پشت کوهی 
می گی بی فرهنگ
میگی بدبخت 
میگی تروریست
میگی حیوان 
****************************
موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، مهتدین "گرویدن به دین اسلام" ، به سوی خوشبختی ، داستان های واقعی و عبرت انگیز ، مطالب ارسالی کاربران
برچسب‌ها: درددل , تاسف , فرهنگ , پرچم , عزت

تاريخ : یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 | 23:45 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
داستانی که به خاطرش هم خوشحال شدم وهم گریستم، این داستان زندگی دو زوج جوان است که برای ما ثابت می کند که جمال و زیبای ظاهری در زندگی زناشویی چندان مهم نیستند، بلکه مهترین چیز عبارتند:


دوست داشتن....

تفاهم ....

محبت ...

رحمت ....

داستان از این قرار است.

این زن که صاحب داستان است، حکایت می کند، و می گوید:

با مردی ازدواج کردم که قبلا از بد شکلی و بد ریختی او شنیده بودم، ولی هیچ وقت تصورنمی کردم که به این شکلی باشد که در شب زفافم دیده بودم .

در آن شب تا نگاهم به چهره اش افتاد نتوانستم طاقت بیاورم، و جلویش غش کرده و بر زمین افتادم!!

همسرم با سرعت به دنبال آب رفت تا آن را بر من بپاشاند، با سردی آب روح به بدنم باز گشت، ولی خودم را به خواب زدم تا اینکه صبح شد!!

و در صبحگاه چشمانم از ترس چهره ی بد ریختش از او می بر می گرداندم، ولی او گمان می کرد که هنوز در شرم و حیاء هستم.

چند روزی گذشت ... و آن قلب زیبایی که پشت آن چهرۀ زشت نهفته بود هویدا شد، قلبی پاک و صاف، ضربانش با احساس و محبت می تبید،،، زیبا با من معاشرت می کرد،،، و احساساتم را رعایت می کرد،،، بر کوتاهی های من در حقش، و بر سستی هایم صبر می کرد،،، و دو چندان به من عطوفت می کرد،،، و او بهترین یاورم در امور دنیا و آخرتم بود..

در کارهای خانه مرا یاری می نمود،،، و در هنگام بیماری از من پرستاری می کرد،،، هیچ سخنی از او نمی شنیدم مگر اینکه از آن لذت می بردم،،، و چیزی از او نمی دیدم مگر اینکه مرا خوشحال می کرد.

با وجودی که از نظر مالی تنگدست بود، ولی من با او احساس خوشبختی و راحتی می کردم، این سبب شد تا خانۀ متواضع ما با لطافت اخلاق او، و معاشرت زیبایش به قصری شکوهمند تبدیل شد، که سعادت و خوشبختی در فضای آن انتشار یافته، و بوی آرامش و نشاط در آن به مشام برسد.

او در قلبم جای گرفته بود،،، مثل اینکه مالک قلبم شده ،،، فکر و ذهنم به او مشغول بود،،، طاقت دوری از او را نداشتم،،، و او نیز طاقت دوری از من را نداشت،،،

هنگامی که لحظه جدایی فرا رسید،،، که نوشتنش قبل از من بود، و اجلش بدون من، با فرافش بسیار دردمند شدم، با مرگش دردی شدید احساس کردم که حواسم را از بین برده، و بی هوش شدم همان طور که بار اول با دیدنش بی هوش گشتم، ولی این بار کسی مانند بار اول با سرعت به طرف آب نرفت، همان طور که او رفته بود..........

همسر این مرد بعد از مرگ شوهرش بیشتر از سه روز نگذشت که او نیز به شوهرش ملحق شد، و دار فانی را وداع گفت.

خداوند همه را مورد رحمت خویش قرار دهد...

خوشبختی در اخلاق زیبا نهفته است، اگر چه ظاهر او زیبا نباشد،، و ثروتمند نباشد،، چه بسا از زنانی که با مردان ثروتمند و نسب دار، و اهل پست و مقام ازدواج کردند، ولی به خوشبختی نرسیدند،،، پس چرخاننده زندگی زناشویی اخلاق زییا و دلربا است.


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، داستان های واقعی و عبرت انگیز ، مطالب ارسالی کاربران
برچسب‌ها: زندگی , زن , مرد , عشق , گریه

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 | 10:11 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
قصه ای زیبا " خوشحال میشم بخونید"
.
jrrmbecl8w68b3wmzxvx.jpg
داماد به شکل نگهانی مهمانان را غافلگیر کرد 
در حالیکه میکروفن رو بدست گرفته بود و میگفت : چه کسی حاضره مادرم رو بخره و 3بار این جمله رو تکرار کرد

جزئیات این داستان بر میگرده به شب عروسی زمانیکه عروس و داماد در کنار هم نشسته بودند ، عروس در گوش داماد گفت : مادرت رو از روی سکو بفرست پایین ؛ خوشم نمیاد ....


و داماد میکروقن رو برداشت و گفت " چه کسی مادرم رو میخره ؟"

حاضرین از این رفتارش بشدت تعجب کردند ، و 3 بار این جمله رو تکرار کرد ،حاضرین جشن عروسی همگی سکوت اختیار کردند 

در این هنگام داماد انگشتر رو پرت کرد و گفت : " من مادرم را خواهم خرید "

و رو به عروس کرد و طلاقش رو اعلام کرد ، مادرش رو برداشت و از سالن خارج شد 


و بعد از پخش شدن داستان ماجرا در منطقه مردی آمد و به پسر جوان گفت " شوهری بهتر از تو برای دخترم نخواهم یافت " و دخترش را به همسری او در آورد ....

‘امـــــــك ثم امـــــك ثم امـــــــــك‘


بیاد آور که پیامبر صلی الله علیه و سلم در مورد کسی که بیشترین حق را بر گردن دارد گفت : اول حق مادرت را ادا کن سپس حق مادرت و باز هم حق مادرت و سپس پدرت

بترسید ای کسانی که مادران خویش را بخاطر همسر ، دوست و یا هر چیز دیگر آزرده خاطر میکنید ....


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، اطلاعیه ها ، مهتدین "گرویدن به دین اسلام" ، لحظات برگزیده ، داستان های واقعی و عبرت انگیز
برچسب‌ها: مادر , داستان , واقعی , داماد , عروسی

تاريخ : دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 | 23:45 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
روزی باراک اوباما و جورج و. بوش در یک کافه در داون تاون دی.سی نشسته بودند !!! 
مردم که از حضور رئیس جمهور حاضر دموکرات در کنار رئیس جمهور سابق جمهوری خواه در یک کافه درجه 3 ، جنوب شهر واشنگتن و ظاهراً بدون محافظان، آن هم در کنار هم حیرت کرده بودند ، و از آن جا که سوال از رئیس جمهور حق مسلم هر آمریکایست !! 
به سراغ آنها رفتند و پرسیدند شما اینجا چه میکنید !!!

باراک پاسخ داد : ما در حال طراحی نقشه جنگ جهانی سوم هستیم !!

مردم پرسیدند : جنگ برای چه !؟ چه هدفی از برپایی این جنگ دارید ؟!دستاوردهای این جنگ برای ملت آمریکا چه خواهد بود !؟

جورج که هنوز در فکر بود ، یک مرتبه پاسخ داد : هدف ما از برپایی این جنگ کشتن 1.2 میلیارد مسلمان و آنجلینا جولیست !!!!

مردم حیرت زده فریاد زدند : آنجلینا جولی را برای چه میخواهید بکشید !؟ 
.
[ حتماً شما هم الان دارید به این فکر میکنید که چرا می خواهند آنجلینا را بکشند !؟ ...... درسته !؟ ...... ....... ]
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جورج با لبخند موزیانه ای رو به باراک کرد و گفت : " دیدی گفتم ، هیچکس نگران 1.2 میلیارد نفر مسلمان نیست !!!
بنویس داداش اون با من !!! 


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا عزتمون رو بهمون برگردون 

آمین

موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، مهتدین "گرویدن به دین اسلام" ، داستان های واقعی و عبرت انگیز ، ارتباط مستقیم با مدیریت وبلاگ ، نظرات کاربران
برچسب‌ها: آمریکا , داستان , واقعی , اسلامی , مسلمان

تاريخ : چهارشنبه دوم اسفند 1391 | 14:50 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. 

http://www.learn.sooran.com/2009img/killer-whale.jpg

معلم گفت: "از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد."

دختر کوچک پرسید: "پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟"

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که: "نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است."

دختر کوچک گفت: "وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم."

معلم گفت: "اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟"

دختر کوچک گفت: "اونوقت شما ازش بپرسید."


موضوعات مرتبط: مهتدین "گرویدن به دین اسلام" ، داستان های اسلامی ، داستان های واقعی و عبرت انگیز ، داستان های ارسالی کاربران
برچسب‌ها: دختر , نهنگ , بلعیدن , حضرت یونس , داستان

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 | 19:12 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

خاطره شنیدنی از کمک به موسسه بیماران سرطانی محک


اواخر سال ۸۰ بود . اجازه داده بودن که محک توی پاساژ ونک واسه تبلیغ و جمع آوری کمک مردمی یه میز بذاره . یه شب نوبت من بود که پشت میز باشم . دیدم یه پسر بچه ۷ ، ۸ ساله که آدامس میفروشه اون دور بر می چرخه . اومد جلوی میز واستاد ، انگار بلد بود

بخونه . داشت پوسترها رو نگاه می کرد. برخلاف خیلی از بچه‌های کار که یهو میپرن روی سر آدم این اصلا به کسی گیر نمی داد. ا
احساس کردم می خواد یه چیزی بپرسه اما رو

ش نمیشه. صداش کردم که یه آدامس ازش بخرم که شاید سوالش رو هم بپرسه. خلاصه در حین خرید آدامس و دادن ۱۰۰ تومنی پرسید : واسه چی برای این بچه‌ها پول جمع می کنید ؟ مگه مامان و بابا ندارن ؟
من : چرا ! اما وضع مالیشون خوب نیست!
...
انگار با این حرف ۱۰۰ فحش بهش داده باشم ! عصبانی شد گفت : برن کار کنن ! مثل من ! من هم کار می کنم

من : خوب این بچه‌ها مریضن ، بدنشون درد می کنه ، نمی تونن از تخت بیمارستان بیان پایین .
واستاد چند ثانیه منو بر و بر نگاه کرد بعدش یه دونه از آدمس هاش رو انداخت توی قلک محک و گفت : بدینش به یکی از همون بچه ها. یه لبخند زد و دوید رفت .
انگار یخ زده بودم . اصلا زبونم بند اومده بود. یه لحظه احساس کردم چه قدر در برابر وسعت قلب اون بچه من کوچیکم و کی می تونه واسه اون آدامس ۱۰۰ تومنی قیمت تعیین کنه ؟! توی جعبه آدامسهای اون بچه ۷،۸ تا آدامس بود که یکیش رو بخشید .
بعدش وقتی مردم میومدن و من براشون در مورد محک توضیح میدادم تا یه کمکی به بچه‌های سرطانی بکنن از کر بودن دل این همه آدم خندم می گرفت ! آدم بزرگهایی که باید ۲۰ دقیقه براشون از کارهای محک بگم تا شاید یه ۱۰۰۰ تومنی بندازن توی قلک اون هم بیشتر مواقع با اکراه و کودکی که فقط کافی بود براش بگم این بچه‌ها "درد" دارن...
با تشکر از الناز هارونیان

موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز ، داستان های ارسالی کاربران ، مطالب ارسالی کاربران
برچسب‌ها: محک , سرطانی , کودکان , خاطره , واقعی

تاريخ : شنبه چهارم آذر 1391 | 13:34 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

نوزده یا بیست سالم بود ، یک بار ماشین پدرم را برداشتم و با دوستم رفتیم که به اصطلاح یک دوری در خیابون بزنیم ، حس و حال جوانی‌ و شاید هم نادانی‌ باعث شد جلوی پای یک خانمی که کنار خیابان ایستاده بود و مقداری خرید هم کرده بود ترمز کنیم دوستم از آن خانوم خواست که سوار ماشین بشود و ایشان قبول نکرد از ما اصرار و مثلا گرم گرفتن و از آن خانوم که محترم هم بود انکار و این جمله که لطفا مزاحم نشید!


 دیگه کم کم ما هم نا امید شدیم و قصد حرکت داشتیم که ناگهان یک موتور نیروی انتظامی جلوی ما نگاه داشت و دو سرنشین آن آمدند به سوی ماشین و از من کارت ماشین را خواستند ، من هم دادم بعد گفت بیا پایین من هم پیاده شدم ، یکی‌ از آنها با حالتی‌ تهاجمی و با یک فحش جاشنی گفت: برای چی‌ مزاحم مردم میشوی ؟
 من که واقعا ترسیده بودم گفتم : من مزاحم نشدم

 گفت: حالا که رفتی‌ امشب بازداشتگاه معلوم میشه چه غلطی کردی

 داشت کلید ماشین را از دستم می‌گرفت دیدم همون خانوم که تا دو دقیقه پیش واقعا مزاحمش شده بودم اومد طرف نیروی انتظامی و گفت: جناب سروان این بچه‌ها مزاحم من نشدند ، مسافر کش بودند مسیرمون به هم نمیخورد
 پلیس یه نگاهی‌ به من کرد و سویچ و کارت ماشین را بهم داد

 من سوار ماشین شدم و با دوستم رفتیم ، ولی‌ شرمندگی که برام به وجود آمد را تا آخر عمر فراموش نمیکنم من حتی از شرمندگی نتونستم به صورت آن خانوم نگاه کنم و عذر خواهی‌ و یا تشکر کنم


 این ماجرا برای دوران جوانی‌ بود ولی‌ باعث شد تا همین امروز یک همچین کاری را تکرار نکنم و هر وقت از خیابان عبور می‌کنم به خانوم‌ها با احترام خاصی‌ نگاه کنم

 بیائید دست به دست هم بدهیم این فرهنگ را در کشورمان نهادینه کنیم ، تا همه با هم با امنیت کنار هم باشیم
 بیایید یاد بگیریم که فرهنگ را خودمان باید بسازیم

 اگر حکومت‌ها فرهنگ‌ها را ویران نکنند مطمئن باشید فرهنگ سازی نمیکنند ، پس خودمان فرهنگ را بسازیم


موضوعات مرتبط: به سوی خوشبختی ، داستان های واقعی و عبرت انگیز ، داستان های ارسالی کاربران ، مطالب ارسالی کاربران ، ارتباط مستقیم با مدیریت وبلاگ
برچسب‌ها: داستان , واقعی , آموزنده , مزاحمت , فرهنگ

تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 | 10:4 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

تقدیم به بروبچ های انجمن حمایت از بیماران سرطانی استان کردستان

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن

عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

 

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا

فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.

نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم

نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

 


موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز ، مطالب ارسالی کاربران
برچسب‌ها: داستان , سرطان , کردستان , دختر , عشق

تاريخ : شنبه سوم تیر 1391 | 7:29 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان... شد ,,, او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد ,,,

او پدر پسر را دید که در راهرو میرفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم ,,, و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم ,,,

پدر با عصبانیت گفت:"آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟

پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: "من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم" از خاک آمده ایم و به خاک باز میگردیم ,,, شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ,,, پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ,,, برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ,,, ما بهترین کارمان را انجام میدهیم به لطف و منت خدا ,,,
پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است ),,,
عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد ,,, خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد ,,,
و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید ,,,
پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: "چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد ,,, وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود ,,, و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد ,,, او با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند."
هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند ,

موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز ، داستان های ارسالی کاربران
برچسب‌ها: داستان , واقعی , عمل , پدر , دکتر

تاريخ : شنبه ششم خرداد 1391 | 9:2 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
تو شهر بازی شیراز نشسته بودم واسه خودم با محمد و محمدرضا و محسن .یهو یه دختر کوچولو خوشگل اومد پیشم بهم گفت : آقا…آقا..تو رو خدا یه لواشک ازم بخر!! نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا..اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم…بهش گفتم اسمت چیه…؟
-فاطمه…بخر دیگه…!
-کلاس چندمی فاطمه…؟
-میرم چهارم…اگه نمی خری برم..
-می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم  مامان و بابات کجان فاطمه؟؟
-بابام مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم
(دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…از یه طرف دلم سوخت که ما کجاییم و این کجا…از یه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیم)
-فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟
-باشه فقط ۳ تا !
-باشه…
-اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم
- فاطمههههههههههههههههه…دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت!
سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت…وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش …به آینده ایی که در انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم…فقط نگاه…فقط نگاه…


موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز ، مطالب ارسالی کاربران

تاريخ : شنبه بیست و دوم بهمن 1390 | 17:18 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
یه روزی پسری باخانوادش دعواش شد و از خانه زد بیرون و رفت خونه یکی از دوستاش یک ماه موند بعد از یک ماه دختری را سرکوچه میبیند و بهش تیکه میندازد یکی از دوستاش میگه میدونی این کی بود ؟!!!!!!!! میگه نه !!


میگه این خواهر همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی عذاب وجدان میگیره میره خونه رفیقش، رفیقش داشت مشروب میخورد به رفیقیش میگه ببخشید من سر کوچه به دختری تیکه انداختم ولی نمیدونستم که خواهرتو بود !
.
.

.
.
دوستش پیکشو میبره بالا میگه به سلامتی رفیقی که یه ماه خونمون خورد و خوابید ولی خواهرمو نشناخت

موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز ، داستان های ارسالی کاربران
برچسب‌ها: متلک , دختر , دوست , داستان , چشم پاک

تاريخ : دوشنبه پنجم دی 1390 | 19:32 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

 روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.

 مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. دررستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه

نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:

- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟

- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم

- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.

- باشه برات می خرم

صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم.

صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.

عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟

آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.

- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟

غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم.

گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.

آنوقت پسرک روبروی من نشست.

- عمو ... چیکار می کنی؟

- ایمیل هام رو می خونم.

- ایمیل چیه؟

- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.

متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:

- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده

- عمو ... تو اینترنت داری؟

- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه

- اینترنت چیه عمو؟

- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار،موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.

- مجازی یعنی چی عمو؟

تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.

- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رواونطوری که دوست داریم عوض کردیم.

- چه عالی. دوستش دارم.

- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟

- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.

- مگه تو کامپیوتر داری؟

- مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.

- نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی.

- وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم

- خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمیفهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.

- و من همیشه پیش خودم همه خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم.یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتربزرگی بشم.پدرم سالهاست که زندانه...مگه مجازی همین نیست عمو؟

قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.

صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم راهمراه با این جمله پاداش گرفتم:

- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.

آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم...


سخن روز :  ما هرروز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها ، عاجزیم...


موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز

تاريخ : شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 | 15:8 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

 

شیخ محمد عریفی / ترجمه :آســع

پاسخ بدی را با خوبی بده

روزی اشعب ((نام مرد )) با مرد بازرگانی همسفر شد و این مرد تمام کارها را به تنهایی انجام میداد مانند پایین آوردن وسایل از روی  اسب ها و آب دادن به اسبها و….

در راه بازگشت برای غذا خوردن از روی اسب پیاده شدند . اشعب روی زمین نشست  و پاهایش را دراز کرد. و مرد فرش را پهن کرد و وسایل را از روی اسبها پیاده کرد سپس به اشعب نگاهی کرد وگفت: بلند شو هیزم جمع کن ومن گوشت خورد میکنم ..

اشعب: به خدا از بس که سوار این اسب شدم خسته ام .

مرد بلند شد و هیزم را جمع کرد سپس به اشعب گفت: بیا و آتش بزن ..

اشعب : اگر  به اتش نزدیک شوم دودش سینه ام را اذیت میدهد .

مرد آتش را روشن کرد و گفت بیا مرا در خرد کردن این گوشت کمک کن

اشعب: میترسم  چاقو دستم را ببرد

مرد به تنهایی گوشتها را خرد کرد و  باز رو به اشعب کرد و گفت : بیا و گوشت ها را درون قابلمه بریز و غذا درست کن

اشعب : وقتی به پختن غذا درون قابلمه نگاه می کنم چشمانم درد می گیرد .

تا اینکه مرد غذا را درست کرد و خسته روی زمین نشست و به اشعب گفت : برو سفره را پهن و غذا را در بشقاب بریز

اشعب: بدنم سنگینی میکند نمیتوانم این کار را بکنم .

مرد از جای خود بلند شد و سفره را پهن وغذا را اماده کرد سپس گفت : ای اشعب بیا و مرا در خوردن غذا همراهی کن .

اشعب : واقعا خجالت زده هستم از اینکه نتواستم کاری انجام دهم اما الان من در خدمتت هستم و هر کاری خواستی انجام میدهم …

سپس بلند شد و غذا خورد .

نتیجه گیری :شاید با مردمی مثل اشعب برخورد کنی …. ناراحت نشو…. کوه باش و استوار.


موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز ، داستان های ارسالی کاربران

تاريخ : جمعه سوم دی 1389 | 22:27 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها, ویلانم
این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنتبار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .
این نامه آخرین نامه یک فاحشه است
کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند….
مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یک وجبی گور زندگی واژگون بخت خود برای تو می نویسم ..
فاصله من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یک وجب بیش نیست ..
این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..
مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت…….
خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچه قدر دلم می خواست پیش تو باشم و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت, در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی و فراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم …
افسوس که تو اینجا نیستی … نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست… جز این پیکر در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد …
مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون خواهی گریست …
گریه کن مادر ! ….بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ….
دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد نامی می میرد ….
ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد …
مادر جان ! خواهش می کنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بی درمان در پهنه این دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم ….
می دانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛
تو بر حسب نامه های گذشته من ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد …
چگونه بگویم مادر ؟!…. که از بخت بد من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که ” شرافت ” به طور رقت انگیزی بازارش کساد است
می دانی یعنی چه ؟
مادر همه هر چه تا کنون به تو نوشته ام دروغ محض بوده است …. دروغ محض …. اما اجتناب ناپذیر

 

خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ، بار دیگر بشکنم … همه ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من که در حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان و خاکستر سردشان را لابه لای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن … بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد ….
افتخار اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ….
مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام
افسوس !… هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم …
همانقدر باید بگویم که زندگی به سرنوشتی اینقدر دردناک دچارم کرد
سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند
آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !
در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ….
در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه روزی خودم اشک بریزم نداشتم ….
تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه خندیدم … اما ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند … آخ اگر بدانی ….
آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم …
از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم … اما آنچه مسلم بود ، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد …
شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد …. برای چند ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ….
احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام … وفردا صبح پدرش از دیدن او ….
آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!
آه ، ای آرزوهای خام … ای آرزوهای ناکام !
مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!
رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت … به زور گرفت….قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم …. هر چه فریاد کردم ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد
آخ مادر …ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند … که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید ” ماما ” گفت … آخ بیچاره مادرم ….
باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند… بردند …هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا ؟؟؟
دخترم را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک سپردند .
چه می دانم شاید این حکمت خدا بود … شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش است ،
دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی می توانست نصیب دختر یک فاحشه بدبخت کند ؟!
پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند … از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود .
مادر جان … تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری ماهانه برایت بفرستم .
به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر به خواب روم ….
چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم …در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم …
دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !

خدا حافظ مادر

شیرت را حلال کن ،
به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه مادر جان نگو .

خدانگهدارتان
پایان


موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز

تاريخ : پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 | 9:51 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
  1. راشل کوری دختر آمریکایی بود که برای اعتراض به کشتار مردم مظلوم فلسطین و دفاع از حقوق بشر (حقوق بشر واقعی ،نه اون حقوق بشری که میگه 13 میلیون بالاتر از 24 میلیونه!!!!) از زندگی مرفه خود در المپیای واشنگتن گذشت و با تعدادی از دوستانش به رفح آمد تا مانع از تخریب خانه های فلسطینیان بدست سربازان اسرائیلی شود و در این راه از جان خود هم گذشت و به فجیع ترین شکل و در زیر بولوزر اسرائیلی ها به شهادت رسید...

 

rachel.jpg

 

یکشنبه 16مارس 2003: راشل کوری دختر آمریكایی 23 ساله، از اهالی شهر المپیا در ایالت واشنگتن، به همراه 8 تن از دوستانش - پنج آمریكایی و سه انگلیسی - از اعضای جنبش جهانی همبستگی با ملت فلسطین (International Solidarity Movement) در محله "السلام" رفح ، سعی می‌کنند که از اقدام یک دستگاه بولدوزر نظامی رژیم صهیونیستی، در ویران کردن خانۀ یک فلسطینی، جلوگیری کنند

راشل در برابر بولدوز می‌ایستد و از راننده می‌خواهد که آن را متوقف سازد. وی پیراهن پرتقالی شبرنگی به تن دارد که از دور هم قابل تشخیص است. این فعال صلح، با بلندگوی خود با راننده بولدوز صحبت می‌کند. بقیه دوستانش نیز در فاصله 20 تا 15 متری راشل، با فریاد از راننده بولدوزر می‌خواهند كه توقف کند. اما بولدوزر همچنان به سوی راشل حرکت می‌کند، راشل روی یک تل خاک می‌رود؛

 

 

.........بولدوزر به او امان نمی‌دهد و هیولای آهنی 60 هزار كیلویی، پیكر راشل را به زیر می‌كشد، تیغه بولدوزر او را در خاک دفن می‌كند. در همین زمان دوستان راشل فریاد می‌کشند و به راننده بولدوزر اشاره می‌کنند که توقف کند!   بولدوزر چند متر جلوتر می‌ایستد. بیل فولادیش را كاملا پایین می‌آورد و به سمت عقب حرکت می‌كند تا خوب مطمئن شود كه بدن راشل را درهم شكسته است.

 

 پس از این جنایت هولناك، نظامیان اشغالگر هیچ‌گونه کمکی به راشل نمی‌كنند. چند دقیقه بعد، یک آمبولانس فلسطینی به محل حادثه می‌رسد و راشل را به بیمارستانی در رفح منتقل می‌كند. راشل همان جا جان می‌دهد.

 مرگ دلخراش راشل کوری تنها دو روز در برخی رسانه­ها منعکس شد. غیر از روزنامه­های ایالت واشنگتن عملا هیچ  رسانه دیگری در پیگیری این جنایت مخوف، یا مراسم ختم و  یادبود او در غزه که با دخالت تانک­های اسرائیلی به همخورد و یا درباره عبور فخرفروشانه و با استهزاء بولدوزر قاتل از کنار مراسم و مزاحمت نیروهای اسرائیلی برای آمبولانس حامل جنازه راشل و یا درباره مجوز ندادن به والدین او برای سفر به فلسطین، گزارشی منتشر نکرد.

 

کل این داستان و کشته شدن این دختر معصوم را میتونید اینجا ببینید

دیدیم که شهادت این دختر بیگناه عملا مورد بایکوت خبری رسانه های دنیا  بود

تصاویری دلخراش از شهید شدن خواهرم  

 

ما هم مسلمانیم

همه را قسم می دهم که این مطلب را انتشار دهند

در حال آماده کردن کتاب الکترونیکی خواهرم شهید " راشل کوری " دختر امریکایی هستم


موضوعات مرتبط: اطلاعیه ها ، مهتدین "گرویدن به دین اسلام" ، به سوی خوشبختی ، داستان های واقعی و عبرت انگیز

تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 | 15:33 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
مجاهد شهيد عمر مختار رحمه الله:

عمر مختار

 



نمونه اى ديگرى از پايدارى در راه حق، شيخ مجاهد عمر مختار است، كه به سن 73 سالگى به جهاد مشغول بود و آن عمر شريف را در شناخت حق و پايدارى بر آن سپرى كرد، حال گلچينى از لحظات عمر او را بازگو مى كنيم: هنگامى كه دولت ايتاليا او را دستگير نمود تا محاكمه نمايد، افسر ايتاليايى از او پرسيد: آيا با دولت ايتاليا جنگيده اى؟
گفت: بلي.
پرسيد: و آيا مردم را تشويق به مبارزه با دولت ايتاليا نموده اي؟
گفت: بلي.
پرسيد: آيا ميدانى كه كيفر چنين عملى چيست؟
گفت: بلي.
پرسيد: آيا به آنچه مى گوئى اقرار مى كني؟
گفت: بلي.
پرسيد: چند سال است كه با دولت ايتاليا مبارزه مى كنيد؟
گفت: از ده سال قبل.
پرسيد آيا از آن چه انجام داده اى پشيمان هستي؟
گفت: خير.
پرسيد: آيا ميدانى كه خود را نابود خواهى كرد؟
گفت: بلي.
در دادگاه قاضى به شيخ عمر گفت: من ناراحتم از اين كه عاقبت شما اين چنين است!
عمر مختار با صلابت و اطمينان گفت: اما من اين طريق را بهترين شيوه براى پايان حيات خود مى دانم! قاضى تلاش مى كرد كه او را فريب دهد؛ بنابر اين حكم به عفو عمر مختار داد به شرط اينكه در مقابل او از مجاهدين ليبيايى بخواهد كه از مبارزه با ايتاليايى ها دست بردارند.
عمر مختار به او نگاهى كرد و اين عبارت معروف را بر زبان جارى كرد: (انگشت سبابه اى كه در هر نماز به وحدانيت الله و نبوت محمد (ص) شهادت داده است ممكن نيست كه كلمه اى باطل بنگارد.


موضوعات مرتبط: مهتدین "گرویدن به دین اسلام" ، داستان های واقعی و عبرت انگیز

تاريخ : دوشنبه دوم فروردین 1389 | 13:51 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
در یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند

از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برودو اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند

همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند

وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند

وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد.

اما وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود.

و وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود.

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند

وقتی وزیران نزد شاه آمدند ،  به سربازانش دستور داد ، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند

در زندانی دور که هیچ کس دستش به آنجا نرسد و هیچ آب و غذایی هم به آنها نرسانند

وزیر اول پیوسته از میوه های خوبی که جمع آوری کرده بود می خورد تا اینکه سه ماه به پایان رسید

اما وزیر دوم ، این سه ماه را با سختی و گرسنگی و مقدار میوه های تازه ای که جمع آوری کرده بود سپری کرد

و وزیر سوم قبل از اینکه ماه اول به پایان برسد از گرسنگی مرد.

………………….

حال از خود این سؤال را بپرسیم ، ما از کدام گروه هستیم ؟ زیرا ما الآن در باغ دنیا بوده و آزادیم تا اعمال خوب یا اعمال بد و فاسد را جمع آوری کنیم ،

اما فردا زمانی که ملک الموت امر می شود تا ما را در قبرمان زندانی کند

در آن زندان تنگ و تاریک و در تنهایی ،

نظرت چیست؟

آنجاست که اعمال خوب و پاکیزه ای که در زندگی دنیا جمع کرده ایم به ما سود می رسانند.

الله تعالی می فرماید: (وَتَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَى وَاتَّقُونِ یَا أُوْلِی الأَلْبَابِ) البقره ۱۹۷

و توشه برگیرید که بهترین توشه پرهیزگاری است ، و ای خردمندان ! از ( خشم و کیفر ) من بپرهیزید .

پس کمی بایستیم و با خود بیاندیشیم .. فردا در زندانمان چه خواهیم کرد !


موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز

تاريخ : جمعه بیست و یکم اسفند 1388 | 19:2 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

 

چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و كی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت.

غالبا"این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»

راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!

امین یك پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هویت او را فاش نكند.پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..

امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!

مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟

بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.

چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد...»
دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.

امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟

او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟

شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.

در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟


موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز ، داستان های ارسالی کاربران

تاريخ : پنجشنبه ششم اسفند 1388 | 12:33 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

 

pirmard-qatar

ترجمه‌ و بازنویسی: ابوعامر

آیا داستان پیرمرد نورانی و مسافران قطار را شنیده‌ای؟

اگر پاسخت منفی است بیا با هم این داستان را بخوانیم. مطمئن باش داستانی که می‌خواهم آن را تعریف کنم هم زیبا است و هم عبرت آمیز و هم به نوعی به همه‌ی ما مربوط است! هم من و هم تو و هم دیگران لحظه به لحظه‌ی این داستان را زندگی کرده‌ایم…

این داستان در یک قطار رخ داده است…

روزی از روزها سوت قطار داستان ما به علامت آغاز سفر به صدا در آمد… همه‌ی مسافران به جز پیرمرد باوقار داستان که دیرتر از دیگران به قطار رسیده بود سوار قطار شدند… اما خوشبختانه او توانست خود را به قطار برساند… او سوار شد و مشاهده کرد که دیگر مسافران همه‌ی کوپه‌های قطار را پر کرده‌اند و جایی برای او نمانده است.

پیرمرد به سوی کوپه‌ی اول رفت…

در کوپه‌ی اول کودکانی را دید که به بازی با یکدیگر مشغولند… پیرمرد به آن‌ها سلام گفت… آن‌ها با دیدن آن پیرمرد باوقار و چهر‌ه‌ی نورانی وی بسیار خوشحال شدند…

- خوش آمدی پدر! با دیدن شما خیلی خوشحال شدیم!

پیرمرد از آن‌ها پرسید که آیا اجازه می‌دهند وی در کوپه‌ی آن‌ها بنشیند؟

آن‌ها در پاسخ وی گفتند:

جای شما بر روی چشمان ماست. اما!… ما کودکانی در نخستین سال‌های عمر خویش هستیم و با یکدیگر به بازی و تفریح مشغولیم برای همین می‌ترسیم که شما در کوپه‌ی ما راحت نباشید و باعث اذیت شما شویم… تازه وجود شما با ما باعث می‌شود ما راحت نباشیم… شما به کوپه‌ی بعدی بروید مطمئنا همه‌ی دوست دارند شما مهمان آن‌ها باشید…

پیرمرد داستان ما به سوی کوپه‌ی دوم به راه افتاد…

در کوپه‌ی دوم سه نوجوان بودند که ظاهرا در مرحله‌ی دبیرستان قرار داشتند… آنان با خود ماشین حساب و خط کش و گونیا داشتند و به شدت مشغول در حل معادله‌های ریاضی و بحث و جدل در نظریه‌های فیریکی بودند…

پیرمرد به آنان سلام گفت… آنان با دیدن پیرمرد باوقار بسیار خوشحال شدند و از دیدار وی اظهار خوشحالی کردند.

- خوش آمدی پدر…

پیرمرد از آنان پرسید که آیا اجازه می‌دهند با آن‌ها در کوپه‌شان همسفر شود.

آنان گفتند: ما آرزو داریم که با شخصی چون شما همسفر شویم اما!!… اما همانطور که می‌بینید ما مشغول ریاضیات و هندسه و… هستیم و گاه شور و شوق باعث می‌شود صدایمان را بلند کنیم و می‌ترسیم که باعث اذیت شما شویم… در ضمن ترس این داریم که نشستن شما کنار ما باعث شود در این فرصت کمی که پیش از امتحانات باقی است احساس راحتی نکنیم و نتوانیم از آن استفاده کنیم… شما می‌توانید به کوپه‌ی بعدی بروید چون هر کس چهره‌ی نورانی شما را ببیند آرزو می‌کند افتخار همسفری شما را به دست آورد.

پیرمرد باوقار ما به کابین بعدی رفت…

در آن کوپه زن و شوهر جوانی بودند که ظاهرا ماه عسل خود را می‌گذراندند… سخنان رمانتیک… خنده‌های گاه به گاه… احساسات ظریف و عاشقانه…

به آن‌ها سلام گفت و آنان نیز با دیدن چهره‌ی نورانی پیرمرد بسیار خوشحال شدند.

- خوش آمدی پدر!…

پیرمرد از آن‌ها پرسید که آیا اجازه می‌دهند همسفر آن‌ها شود؟

آنها در پاسخ وی گفتند: طبیعتا ما آرزو داریم که افتخار همسفری شما را داشته باشیم… اما!! اما همانطور که می‌بینید ما زوج جوانی هستیم که در حال گذراندن ماه عسل خود هستیم… می‌بینی که در شرایط رمانتیک و عاشقانه‌ای به سر می‌بریم… می‌ترسیم شما با ما احساس آسایش نکنید یا آنکه از روی شرم از دنبال کردن سخنان عاشقانه‌ خودداری کنیم… مطمئن باشید همه‌ی مسافران قطار آرزو دارند شما با آن‌ها در کوپه‌شان همسفر باشید…

پیرمرد باوقار به کوپه‌ی بعدی رفت…

pirmard-qatar2

امروز و فردا کردن دردی است که در همه‌ی کار‌های خود از آن رنج می‌بریم

دو نفر دید که ظاهرا در اواخر دهه‌ی سوم زندگی خویش قرار داشتند و با خود نقشه‌ی زمین‌ها و پروژه‌هایی داشتند و در مورد طرح‌هایی که در پیش داشتند و توسعه‌ی آن‌ها و ارزش سهام بحث و گفتگو می‌کردند…

پیرمرد به آنان سلام گفت… آن‌ها با دیدن وی بسیار خوشحال شدند و جواب سلام وی را گفتند…

- علیک السلام ورحمة الله وبرکاته، خوش آمدی شیخ بزرگوار!

پیرمرد داستان ما از آن‌ها پرسید که آیا می‌تواند در کوپه‌ی آن‌ها بماند؟

آنان در پاسخ وی گفتند: واقعا مایه‌ی افتخار ماست که شما در کوپه‌ی ما بمانید. تازه ما خیلی خوشبختیم که با دیدن چهره‌ی نورانی شما به فیض رسیده‌ایم! اما!! همانطور که می‌بینید ما مشغول تجارت و پول و بحث درباره‌ی راه‌های انجام پروژه‌هایی هستیم که آرزویش را داریم… همه‌ی حرف‌های ما درباره‌ی بازرگانی و پول است. می‌ترسیم شما را اذیت کنیم یا آنکه با ما احساس راحتی نکنید… به کوپه‌ی بعدی بروید که مطمئنا همه‌ی مسافران آرزوی هم‌نشینی شما را دارند…

و اینگونه پیرمرد داستان ما به آخرین کوپه‌ی قطار رسید…

در کوپه‌ی آخر خانواده‌ای دید شامل یک مرد و زن و فرزندان آن‌ها. هیچ جای خالی در آن کوپه وجود نداشت…

شیخ به آن‌ها سلام گفت:

- السلام علیکم ورحمة الله وبرکاته

آن‌ها پاسخ سلام وی را گفتند و از دیدن وی اظهار خوشحالی کردند…

ـ وعلیک السلام ورحمة الله وبرکاته، خوش آمدی ای شیخ بزرگوار!

پیش از آنکه پیرمرد از آن‌ها اجازه‌ی نشستن بخواهد خود آن‌ها از وی خواستند که افتخار دهد و با آنان همسفر شود…

- محمد توی بغل برادرت بشین… این ساک‌ها را از سر راه بردارید… عبدالله تو بیا پیش بابا…

پیرمرد باوقار شکر خداوند را به جای آورد و پس از آن همه راه رفتن و خشتگی بالاخره جایی پیدا کرد و نشست…

قطار در یکی از ایستگاه‌ها توقف کرد…

فروشنده‌ی غذا و تنقلات وارد قطار شد… پیرمرد وی را صدا کرد و از او خواست به همه‌ی افراد آن خانواده هر چه می‌خواهند بدهد و برای خودش “ساندویچ پنیر” خواست.

آن خانواده در برابر چشمان حسرت بار دیگر مسافران هر چه دوست داشتند برداشتند. دیگر مسافران از اینکه شیخ را مهمان نکرده بودند پیشمان شدند اما…

فروشنده‌ی آب میوه وارد قطار شد… پیرمرد وی را صدا کرد و از وی خواست به افراد خانواده هر شربتی را که دوست دارند بدهد و برای خودش شربت پرتقال خواست. نگاه حسرت بار مسافران قطار آن‌ها را در بر گرفته بود… حیف… می‌خواست با ما همسفر شود اما…

پس از آن روزنامه‌فروش داخل قطار شد… پیرمرد باوقار وی را صدا زد و برای همه‌ی افراد آن خانواده مجلاتی مناسب آن‌ها خرید… نگاه‌های حسرت‌بار دیگر مسافران بر چهر‌ه‌ی آن‌ها نمایان بود. اما هنوز حسرت واقعی باقی مانده بود…

قطار در شهر مقصد از حرکت ایستاد…

همه‌ی مسافران با دیدن گارد استقبال و فرش قرمز و ایستگاه تزیین شده به شگفت آمدند… مدتی نگذشته بود که افسری بلندپایه وارد قطار شد و از مسافران خواست تا پیاده شدن “مهمان ویژه‌ی پادشاه” از قطار پیاده نشوند زیرا پادشاه خود به استقبال وی آمده است… مهمان پادشاه کسی نبود جز همان پیرمرد باوقار نورانی…

هنگامی که آن افسر از وی خواست پیاده شود او حاضر نشد بدون آن خانواده پیاده شود و درخواست نمود پادشاه آنان را نیز مورد احترام قرار دهد… پادشاه این درخواست را پذیرفت و آن‌ها را به مدت سه روز در مهمان‌خانه‌ی ویژه‌ی خویش مهمان کرد و هدایا و پاداش‌های فراوانی به آن‌ها ارزانی داشت و آن‌ها در این مدت از مناظر زیبای آن قصر و باغ‌های رویایی آن لذت بردند…

اینجا بود که دیگر مسافران به شدت حسرت خوردند… این حسرت واقعی آن‌ها بود… البته وقتی که دیگر پشیمانی فایده نداشت…

اکنون و پس از آنکه با همدیگر از این داستان زیبا لذت بردیم، سوالی باقی مانده است که باید از شما بپرسم…

آن پیرمرد باوقار که بود؟

چرا در آغاز داستان گفتم این داستان به همه‌ی ما مربوط است و ما لحظه به لحظه‌ی آن را زندگی کرده‌ایم؟!

می‌دانم همه‌ی شما دانستید منظورم چه بود و هدف از نقل این داستان را نیز حدس زدید.

آن شیخ باوقار همان “دین” است…

ابلیس ـ که لعنت خداوند بر وی باد ـ وعده داده است که تا روز قیامت دست از گمراه سازی ما برندارد. خداوند متعال نیز در کتاب خود نقشه‌ی اساسی وی را فاش ساخته آن جا که ابلیس گفت: {و حتما آنان را دچار آرزوهای دور و دراز خواهم کرد} [نساء: ۱۱۹]

ابلیس مطمئن است که اگر بخواهد ما را چنین وسوسه کند که دین بد است و هیچ سودی ندارد نخواهد توانست اکثر مردم را به این روش از دین دور سازد و حتما شکست خواهد خورد…

اما او از راهی دیگر برای گمراه سازی ما وارد شده است یعنی از راه “این روز به آن روز کردن”

این حرف دل بسیاری از ماست:

پایبند بودن به دین چه زیباست… اما بچه‌های من هنوز کودکند و فعلا وقت بازی و تفریحشان است… وقتی بزرگ شوند هم دین را یادشان خواهیم داد و هم آن‌ها را به آن پایبند خواهیم کرد…

دیندار بودن چه زیباست… اما!! این‌ها هنوز دانش‌آموزند و مشغول تحصیلند… درس و مشق و امتحان دارند… بعد از پایان تحصیل به دین پایبند خواهند شد…

ما هنوز اول ازدواجیم و تازه در ماه عسلیم!… دین خیلی خوب است اما بعدا…

من هنوز اول کسب و کارم… وقتی توانستم تجارتی به هم بزنم بیشتر به دینم خواهم رسید… پایبند می‌شوم…

و نمی‌دانیم که آیا فردا خواهد آمد؟ و آیا آن در قید حیاتیم یا آنکه زیر خاک خواهیم بود؟!

امروز و فردا کردن دردی است که در همه‌ی کار‌های خود از آن رنج می‌بریم… این مثل را که “کار امروز به فردا مینداز” قبول داریم اما آن را در عمل پیاده نمی‌کنیم… برای همین همانطور که در آخرت خود شکست خورده‌ایم در ساختن آینده‌ی خود نیز شکست می‌خوریم

عمر ما می‌گذرد و ما همچنان این را تکرار می‌کنیم که: فردا این کار را خواهم کرد… انجام خواهم داد… اما بعد از اینکه این یکی را انجام دادم… هنوز کوچکم، وقتی بزرگ شدم انجامش می‌دهم… بعد از ازدواج پایبند دین خواهم شد… بعد از فارغ التحصیلی… بعد از اینکه کار پیدا کردم… بعد از… بعد از…


موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز ، داستان های ارسالی کاربران

تاريخ : چهارشنبه پنجم اسفند 1388 | 19:24 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

adab-01دکتر میسرة طاهر

شخص اول هر روز صبح برای خرید روزنامه کنار دکه می‌ایستاد، سلامی به روزنامه‌فروش می‌کرد و روزنامه‌ی همیشگی خود را برمی‌داشت و می‌رفت اما هیچگاه جواب سلام خود را از روزنامه‌فروش نمی‌شنید!

تقریبا هر روز شخص دیگری نیز همان ساعت برای خرید روزنامه‌ی دلخواهش به آن دکه می‌آمد…

این سلام کردن‌ها و جواب ندادن روزنامه‌فروش هر روز اتفاق می‌افتاد و شخص دوم هم هر روز این موضوع را می‌دید تا اینکه یک روز طاقت نیاورد و به شخص اول گفت:

- چرا به دکه دار سلام می‌کنی؟ من این چند هفته مراقب تو هستم، تو همیشه این کار را می‌کنی.

شخص اولی در جوابش گفت:

- چه اشکالی دارد با او سلام کنم؟

- آخر تو یک بار شنیدی که او جواب تو را بدهد؟

- نه.

- پس چرا به کسی که جواب سلامت را نمی‌دهد سلام می‌کنی؟!

- تو فکر می‌کنی سبب اینکه او جواب سلام من را نمی‌دهد چیست؟

- شک ندارم که او آدم بی ادبی است. یعنی اصلا مستحق این سلام تو نیست.

- پس به نظر تو او آدم بی ادبی است؟

- بله.

- تو از من می‌خواهی من از او بی ادبی یاد بگیرم یا اینکه او از من ادب یاد بگیرد؟

شخص دوم بر اثر حرف حساب شخص اول نتوانست چیزی بگوید. سپس پس از مدتی سکوت گفت:

- ولی او بی ادب است! او باید جواب سلام را بدهد.

شخص اول گفت:

adab-02

در صورتی که ما در پاسخ به بدی دیگران خوبی را رها کنیم خوبی‌ها از بین خواهند رفت

- دوست من، جواب سلام ندادن او هر دلیلی که داشته باشد نباید باعث شود من افسار رفتار و کردار خود را به دست دیگران بدهم. اگر من هم مثل او شوم و دست از سلام گفتن به دیگر بردارم او بر من پیروز خواهد شد و در نتیجه این اوست که رفتار خود را به من آموخته است و شخصی که دارای اخلاق و رفتار اشتباه است در جامعه قدرت یافته و رفتار او در میان مردم منتشر خواهد شد.

اما اگر من به اصول و مبادی خود پایبند بمانم و با کسانی که روبرو می‌شوم سلام و علیک کنم از آنچه به آن معتقدم محافظت کرده‌ام و دیر یا زود دیگران نیز این رفتار درست را خواهند آموخت.

سپس ادامه داد:

- آیا قبول نداری که رفتار اشتباه به سم یا آتش می‌ماند؟ اگر بر سم، سم بیفزاییم کشنده‌تر خواهد شد و اگر به آتش، آتش افزوده یا هیزم برسانیم شعله‌ورتر خواهد شد.

دوست من باور کن که نیروی ما، در محافظت از استقلال شخصیتی ما نهفته است. اگر ما تحت تاثیر رفتار امثال او قرار بگیریم اجازه داده‌ایم که سمی که در رفتار آنهاست و یا کم ادبی آنها در ما تاثیر گذاشته و آنان آنچه را خود دوست نداریم به ما منتقل کنند، و در پایان این آنها هستند که در نبرد همیشگی میان صحیح و اشتباه پیروز شده‌اند.

برای دانستن کار صحیح کمی در پاسخ رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ به فرشته‌ی کوه‌ها پس از رفتار بدی که اهل طائف با وی داشتند دقت کن. آن فرشته از رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ  پرسید: «ای محمد – صلی الله علیه وآله وسلم – آیا دو کوه را بر آن‌ها به هم بیاورم؟»

او فرمود: «خیر… من امید دارم که از نسل این‌ها کسانی به دنیا بیایند که الله را عبادت کنند… خدایا قوم من را هدایت کن که آنان نمی‌دانند».

خوب دقت کن! همه‌ی تلاش‌های قوم پیامبر نتوانست پیامبر ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ  را از روش درستی که در پیش گرفته بود بازدارد و یا رفتار او را تغییر دهد. با وجود اینکه او بشر بود و مثل دیگر انسان‌ها ار رفتار بد آنان دچار اندوه و درد می‌شد، اما چیزی که او را از دیگران متمایز ساخته بود همین تسامح گسترده‌ای بود که در درون خود داشت و باعث می‌شد خود را کنترل کند.

و همینطور این اصرار و پافشاری او بود که توانست بر روش درست خود محافظت کند حتی اگر رفتار مردم در برابر خوبی‌های او بد یا جاهلانه و زشت بود.

و همچنان این سوال باقی می‌ماند که:

آیا دیگران از ما ادب بیاموزند یا ما از آنها بی ادبی را؟


موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز

تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388 | 23:50 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

ماجد جوان ۱۷ ساله‌ای بود که پدرش یکی از بزرگترین تجار شهرشان بود. در همان اوان ماجد با امام مسجدی که در همسایگی آنها قرار داشت آشنا شد و از محضر او محبت خدا و پیغمبرش را فرا گرفت.

نور ایمان از سیمایش نمایان بود و لبخند لحظه‌ای از وجناتش جدا نمی‌شد و همواره با پدر و مادرش با بهترین وجه ممکن برخورد و رفتار می‌نمود.

مدتی نگذشته بود که پدر ماجد متوجه دگرگونی ماجد شد؛ چون دیگر صدای موسیقی تکان‌دهنده را از اتاق ماجد نمی‌شنوید و ماجد همواره با آرامش بود و بسیار ذکر می‌کرد و به قرائت قرآن می‌پرداخت، اما پدر ماجد از این وضعیت خرسند نبود.

پس از گذشت مدتی پدر ماجد شروع کرد به فشار آوردن و تحت تنگنا قرار دادن وی. به او می گفت: این کارهای پوچ چیست که انجام می‌دهی؟ چرا قرآن می‌خوانی؟ آیا الآن وقت نماز است؟ مگر کسی مرده است؟

وقتی نماز صبح فرا می‌رسید ماجد از خواب برمی‌خواست و پدرش را از خواب بیدار می‌کرد، اما پدر که پس از ازدواج سجده‌ای برای خدا نکرده بود از این کار فرزندش به خشم می‌آمد و آب دهان به صورت ماجد پرت می‌کرد.

در یکی از روزها پدر ماجد پیش امام مسجد رفت و خطاب به او گفت: چرا فرزندم را فاسد کرده‌ای؟‌ امام مسجد لبخندی بر لبانش جاری شد و گفت: ما فرزندت را فاسد نکرده‌ایم بلکه او را به راه راست و مسیر نجات رهنمون ساخته‌ایم؛ فرزندت اکنون ۶ جزء از قرآن کریم را حفظ کرده و بر ادای نماز حریص است.

پدر ماجد گفت: ای فرومایه اگر دوباره فرزندم را همراهت ببینم و یا اینکه در جلسات و درس‌های شما شرکت می‌کند استخوانهایت را می‌شکنم. سپس آب دهانش را به صورت امام پرت کرد، امام مسجد گفت: خدا خیرت دهد و تو را به راه راست رهنمون سازد…

پدر ماجد به برادرزاده‌اش که جوانی مشهور به فساد و بزهکاری بود  پیشنهاد کرد که همراه با ماجد سفری تفریحی به یکی از کشورهایی که فساد در آنجا رواج دارد بروند تا اینکه از دوستان (به قول خود فاسد) و امام مسجد فاصله بگیرد.

پسرعموی ماجد خطاب به ماجد گفت: نظرت چیست سفری را به اسپانیا برویم و آثار فرهنگ وتمدن اسلامی که در آنجا وجود دارد را از نزدیک مشاهده نماییم؟ ماجد چون در آغاز مسیر استقامت بود پیشنهاد وی را پذیرفت و همراه او راهی اسپانیا شد.

پدر ماجد مسئولیت آمادگی  مقدمات سفر و  ویزا و بلیط و غیره و نیز هزینه‌ی سفر را بر عهده گرفت. ماجد و پسر عمویش پس از رسیدن به اسپانیا در هتلی که در همسایگی آن رقاصخانه و باشگاه شبانه وجود داشت اقامت گزیدند.

پسر عموی ماجد چون شب فرا می‌رسید به آن رقاصخانه می رفت اما ماجد از همراهی وی خودداری می‌نمود و در اتاق خویش به ذکر و یاد خدا مشغول می‌شد.

پس از گذشت مدتی ماجد همراه پسرعمویش به‌ آن رقاصخانه گام نهاد و اندک اندک شروع به رقصیدن با زنان موجود در رقاصخانه کرد…

دیری نگذشت که همان نمازهایی را که در هتل به‌جای می‌آورد ترک کرد و با اذکاری که بر زبان جاری می‌ساخت وداع کرد… در یکی از روزها پسر عموی ماجد سیگاری را که آمیخنه به نوعی مواد مخدر بود به او تعارف نمود و ماجد نیز پذیرفت و پس از آن در چاه تاریکی‌ها سقوط نمود.

ماجد دیگر از هیچ چیزی باک نداشت… نه از سیاهی و کبود شدن اطراف چشمانش و نه از شبگذرانی و میگساری و نه از زنا و زنان رقاصه و نه از ضایع کردن و ترک نمازهایش؛ پس از گذشت مدتی ماجد با پدرش تماس گرفت تا مقداری پول برای وی بفرستد؛ پدر پس از شنیدن این سخن نزدیک بود از خوشحالی پرواز کند. ماجد روز به روز بیشتر در منجلاب فساد می رفت تا اینکه در دام مصرف هروئین افتاد.

مدت روادید به پایان رسید. پسر عموی ماجد تلاش می‌کرد او را قانع کند تا به سرزمین خودشان بازگردند اما ماجد فریاد می‌زد: من هیچ سرزمینی ندارم! من پدر ندارم! من خانواده ندارم! سرزمین و پدر و خانواده‌ی من ربع گرم هروئین سفید است.

ماجد و پسر عمویش به کشور خود بازگشتند، پدر ماجد جهت استقبال آنها به فرودگاه آمده بود اما به محض مشاهده فرزندش متوجه دگرگونی کلی وی شد، ماجد پس از نزدیک شدن به پدرش با سردی او را پذیرا شد.

پدر ماجد همراه وی به خانه بازگشت و تلاش نمود او را معالجه نماید اما فائده‌ای نداشت. چندین بار ماجد پدرش را کتک زد و نیز بسیاری از طلاهای مادرش را دزدید و وخامت امر به جایی رسید که برای دستیابی به پول جهت تهیه‌ی مواد مخدر پدرش را با چاقو تهدید می‌کرد.

در یکی از روزها پدر ماجد به نزد امام مسجد رفت و خطاب به او گفت: مرا ببخش، من آب دهان خود را به صورت شما پرت کردم و با بی ادبی با شما برخورد کردم اما الآن ماجد اسیر مواد مخدر شده؛ خواهش می‌کنم او را به‌حال اولش بازگردانید، او را به نماز بازگردانید، او را درحالی که پاک شده است به من بازگردانید؛ امام لبخندی زد و گفت: ای پدر ماجد با صداقت تمام از خداوند بخواه که او را هدایت کند زیرا هدایت تنها بدست خداست.

پس از گذشت دو هفته از این ملاقات، جنازه‌ی پدر و مادر ماجد را به همین مسجد آورده بودند تا امام بر آنها نماز بگذارد چون ماجد آنها را پس از اینکه از دادن پول جهت خرید مواد مخدر به وی خودداری کرده بودند به قتل رسانده بود.

ماجد در حالی که در پس میله‌های زندان نشسته بود و در حالیکه اشک از چشمانش جاری بود می‌گفت: چرا پدر؟!!! گناه من چه بود؟! آیا مگر اسلام تو را به خوشرفتاری با فرزندانت امر نکرده بود؟


موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز

تاريخ : جمعه بیست و پنجم دی 1388 | 16:44 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

در شهر کوفه جوانی متعبد و شیفته ی مسجد بود که پیوسته از آن فاصله نمی­گرفت، زبانی شیرین و قیافه ای زیبا داشت.

روزی زنی زیبا و عاقل به او نگاه کرد و شیفته ی او شد و این حالت مدتی دوام یافت.

روزی بر سر راه آن جوان که به مسجد می­رفت ایستاد و به او گفت: ای جوان چند کلمه با تو حرف دارم از من بشنو و قبول کن سپس هر چه می­خواهی انجام بده آن مرد گذشت ولی با زن سخنی نگفت. روز بعد زن دوباره بر سر راهش نشست در حالیکه به طرف منزلش در حرکت بود، به او گفت:

ای جوان چند کلمه از من بشنو از تو می­خواهم که به حرف من گوش کنی.

سپس جوان به او گفت:

این مکان تهمت است، من دوست ندارم که در این محل بایستم.

سپس به او گفت:

به خدا قسم من در این محل بدون آگاهی از وضعیت تو نایستاده ام اما پناه بر خدا از اینکه مردم منتظر انجام چنین عملی از سوی من باشند و آنچه که مرا وادار به انجام این دیدار کرد شناخت من در ارتباط با این بود که مردم از چیزک چیزها می­سازند و شما بندگان خداوند مانند شیشه و بلور هستند که کمترین چیزی آن را معیوب می­کند و خلاصه مطلبی که می­خواهم به تو بگویم این است که تمام جسم و روحم به تو مشغول است پس به خاطر خدا برای من و خودت کاری بکن.

جوان به منزلش مراجعه کرد و خواست نمازش را بخواند اما نتوانست. چگونه نماز را بخواند؟ کاغذی برداشت و نامه ای به زن نوشت. سپس از منزل خارج شد و دید که آن زن هنوز در جای خودش ایستاده است. نامه را به او داد و به منزل بازگشت. در نامه چنین آمده بود:

به نام خداوند بخشنده ی مهربان بدان ای زن که اگر بنده ای مرتکب معصیت شود خداوند با حلم و بردباری برخورد می­کند. اگر بار دیگر آن معصیت را انجام داد خداوند آن را می­پوشاند و اگر برای معصیت عذر و بهانه و توجیه تراشید خداوند خشمگین می­شود.

خشمی که آسمان­ها و زمین و کوه­ها و درخت و چهارپایان از آن به تنگ می آیند. پس چه کسی طاقت تحمل خشم خداوند را دارد.

به حقیقت اگر آنچه را بر زبان آوردی باطل بود ترا بیاد روزی می اندازم که در آن آسمان­ها مانند مس گداخته و کوه­ها به پشم حلاجی شده بدل خواهند شد و تمامی مردم در مقابل خشم خداوند جبّار به زانو در می­آیند.

وقتی که من از اصلاح نفس خود ناتوان و ضعیف هستم پس باید نسبت به اصلاح دیگران چگونه باشم؟

و اگر آنچه که گفتنش حق است پس به راستی من تو را به سرچشمه های هدایت راهنمایی می کنم تا بیماری تو را مداوا کند. پزشک تنها خدای تواناست که پروردگار جهانیان است. پس با قلبی صادقانه به خداوند توجه کن که می­فرماید:

(‏ وَأَنذِرْهُمْ يَوْمَ الْآزِفَةِ إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَنَاجِرِ كَاظِمِينَ مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَلَا شَفِيعٍ يُطَاعُ ‏ ‏ يَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَمَا تُخْفِي الصُّدُورُ ‏) [غافر: 18- 19]

« ‏ ( اي محمّد ! ) آنان را از روز نزديك بترسان ( كه قيامت است ) . آن زماني كه دلها ( از شدّت وحشت ) به گلوگاه مي‌رسند ( و انگار از جاي خود كنده و به بالا پرت شده‌اند ) و تمام وجودشان مملوّ از خشم و اندوه مي‌گردد ( خشم بر كساني كه ايشان را به چنين سرنوشتي دچار كرده‌اند ، و خشم بر خود كه به حرف ديگران گوش فرا داده‌اند ، و غم و اندوه بر روزگار هدر رفته و طلاي عمر باخته شده ) . ستمگران نه داراي دوست دلسوزند ، و نه داراي ميانجيگري كه ميانجي او پذيرفته گردد . ‏‏ خداوند از دزدانه نگاه كردن چشمها و از رازي كه سينه‌ها در خود پنهان مي‌دارند ، آگاه است ».

پس از چند روزی مجدداً آن زن بر سر راه آن جوان آمد و هنگامی که او را از دور مشاهده کرد خواست به منزل بازگردد تا او را نبیند.

گفت: ای جوان بازنگرد. زیرا دیگر تو را تا روز قیامت در محضر خداوند ملاقات نخواهم کرد. سپس بسیار گریست و گفت:

از خدایی که کلید دل تو در نزد اوست می­خواهم که موانع و مشکلاتت را برطرف کند سپس ادامه داد و گفت بر من منت گزار با موعظه ای که آن را از طرف تو به یادگار داشته باشم و مرا سفارشی کن تا به آن عمل کنم.

جوان به او گفت:

تو را سفارش می­کنم به حفظ و حراست از شخصیت و آبرویت، سعی کن به این سفارش خداوند متعال پایبند باشی.

( وَهُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُم بِاللَّيْلِ وَيَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ ) [انعام: 60]

« خدا است كه در شب شما را مي‌ميراند و می­داند آنچه را در روز کسب می­کنید ».

جوان گفت: آن زن سرش را پایین انداخت و شدیداً گریست. سپس به هوش آمد و رفت و خانه نشین شد و شروع به عبادت کرد، پیوسته مشغول فرمانبرداری خداوند بود تا مرگ به سراغش آمد و با دلی شکسته به دیدار حق شتافت.

جوان بعد از مرگ آن زن، پیوسته او را به یاد می آورد و گریه می کرد.

دوستانش به او گفتند چرا گریه می کنی در حالی که او را از خودت ناامید کردی؟

او در جواب آن­ها می گفت:

من طمع و آرزوی او را در اولین مرحله ذبح کردم.

من پاداش هجر او را در نزد خداوند متعال برای خود ذخیره کردم و از خدا شرم دارم که ذخیره ای که به خاطر این کار در نزد او دارم مسترد گردانم.


موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز

تاريخ : شنبه بیست و یکم آذر 1388 | 14:32 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

کتاب زیبائی که ارزش یکبار خواندن اون رو به تمام خواهران ُ دختران و زنان پیشنهاد میکنم

لینک دانلود از

http://www.4shared.com/file/97574312/13ce9310/Kash_Yek_Zan_Nabodam_wWw98iACom_.html


 

موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز

تاريخ : جمعه هشتم آبان 1388 | 13:50 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
ترجمه: جليل كيان مهر
مادرم هميشه به من راست نمي گفت 8بار درزندگي به من دروغ گفت !!!!!
اين داستان از زمان كودكيم شروع مي شود ومن تنها فرزند خانواده اي بسيار فقير بودم. غذاي كافي براي سير كردن شكم نداشتيم. يكي از روزها كمي برنج يافت شد كه بخوريم وشكممان را با آن سير كنيم، مادرم سهم خود را به من داد وهنگامي كه داشت برنج بشقاب خود را روي بشقاب من مي ريخت گفت: بخور پسرم من گرسنه نيستم واين اولين دروغش بود.
بعد از اين كمي بزرگ شدم مادرم پس از انجام كارهاي خانه به صيد ماهي دررودخانه كوچك كنار منزل مي رفت. او آرزو داشت كه ماهي بگيرد كه من بخورم ودچار سوء تغذيه نشوم وخوب رشد كنم.
يك بار به لطف خدا توانست دوتا ماهي بگيرد .سريع به خانه برگشت وآنها را پخت وجلوي دستم گذاشت من هم شروع به خوردن كردم يكي از آنها را خوردم ومادرم را مي ديدم كه گوشت لا به لاي استخوان ها ي بافيمانده را مي خورد. قلبم به خاطر اين مسئله نا راحت شد ماهي دوم را جلوي دستش گذاشتم كه بخورد، فوراً آن را به من پس داد وگفت پسرم: اين را هم خودت بخور مگر نمي داني كه من ماهي دوست ندارم.واين دومين دروغش بود.

كمي بزرگتر شدم ووقت رفتن به مدرسه . اما پولي نداشتيم كه وسايل مدرسه بخرم وبه مدرسه بروم. مادرم به بازار رفت و با يكي از فروشگاه هاي لباس و پوشاك صحبت كرد كه به او پوشاك بدهد تا آن را درمحله ها وكوچه ها به زنان ودختران بفروشد

  .يكي از شبهاي زمستان بود كه مادرم تاخير كرد وبه خانه نيامد ، دنبالش رفتم دو سه كوچه پايين تر پيداش  كردم كه مقدار زيادي پوشاك را با شانه هايش حمل مي كرد وزنگ درخانه را مي زد كه بفروشد.او را صدا زدم مادر! چرا به خانه بر نمي گردي دير وقت است وهوا هم خيلي سرده، فردا هم بايد زود بري سركار، به رويم لبخندي زد وگفت :پسرم من نگران نيستم واين دروغ سومش بود.
سال تحصيلي به پايان رسيد ووقت امتحان نهايي سال بود .مادرم اصرار داشت كه همراهم به مدرسه بيايد.
سرجلسه امتحان رفتم ومادرم جلوي آفتاب گرم وسوزان منتظرم بود.زنگ پايان زده شد وامتحانم تمام شد .از مدرسه خارج شدم ،مادرم به شدت مرا درآغوش گرفت وبه قبولي درآزمون مرا مژده داد . او يك نوشيدني سرد برايم خريده بود ومن هم از شدت تشنگي آن را نوشيدم تا سيراب شدم، خيلي خنك وبا مزه بود، ناگهان نگاهم به صورت مادرم افتاد كه از شدت گرما عرق از آن مي چكيدف فورا با قيمانده نوشيدني را بهش دادم وگفتم بخور مادر جان، آن را بهم برگرداند وگفت : پسرم تو بخور من تشنه نيستم واين چهارمين دروغش بود.
بعد از مرگ پدرم همه خرج ومخارج زندگي روي دوش مادربيوه تنهايم افتاد. او مجبور بود كه همه نياز هاي خانواده را برطرف كند .به همين خاطر بشدت تحت فشار قرارگرفتيم.عمويم مردخوبي بود او نزديك ما زندگي مي كرد وبرايمان بخور ونميري مي فرستاد. همسايه ها شدت وسختي وتنگناي ما را مي ديدند ، مادرم را نصيحت مي كردند كه با مرد خوبي كه بتواند خرجمان را تهيه كند ازدواج كند اما مادرم قبول نمي كرد ومي گفت من شوهر دوست ندارم .واين پنجمين دروغ مادرم بود.
بعد از اينكه درسم تمام شد واز دانشگاه فارغ التحصيل شدم .استخدام شدم وحقوق ومزايايم خوب بود.معتقد بودم كه الان وقتش رسيده كه مادرم استراحت كند وخودم مسؤليت خرج خانه را به عهده بگيرم.چرا كه مادرم ديگه توانايي گشتن درخانه ها را نداشت ولي دركنار خيابان زيراندازي پهن مي كرد وهرروز صبح سبزي مي فروخت.مقداري از حقوقم را به او اختصاص مي دادم ولي او قبول نكرد وگفت: پسرم مال خودت را براي خودت نگهدار من به اندازه كافي دارم. واين ششمين دروغ مادرم بود.
تحصيل ضمن خدمت برايم فراهم شد وبه درجه فوق ليسانس رسيدم وحقوقم ارتقا پيدا كرد. از طرف شركت برگزيده شدم كه در شاخه اصلي ومركزي آلمان فعاليت كنم اين بود كه احساس خوشبختي كردم وپيشنهادشان را پذيرفتم وبعد از استقرار درآنجا با مادرم تماس گرفتم وواورا دعوت كردم كه با من درآلمان اقامت كند واما او دوست نداشت كه مرا اذيت كند وگفت: پسرم من زندگي مرفه دوست ندارم واين هفتمين دروغ مادرم بود.
مادرم پير وسالخورده گشت ودچار سرطان چشم شد ولازم بود كه كنارش باشم تا از او مراقبت كنم –اما چكار كنم كه بين من ومادرم كشورها فاصله بود.همه چيز را رها كردم وبه ملاقاتش رفتم .
اورا دربستر بيماري ديدم درحالي كه تازه عمل كرده بود وقتي مرا ديد تلاش كرد كه لبخند بزند وقلبم داشت دراتش مي سوخت آنقدر ضعيف وناتوان شده بود.اومادري كه من مي شناختم نبود، اشك از چشمانم سرازير شد واما مادرم تلاش مي كرد كه با حرفهايش مرا خوشحال كند وگفت: گريه نكن پسرم من احساس درد نمي كنم- واين هشتمين دروغ مادرم بود.
وبعد از اين كه اين جمله را گفت : چشمانش را فرو بست وديگر هيچگاه باز نكرد......
به تمامي كساني كه از نعمت مادر درزندگي شان برخوردارند.
وبه تمامي كساني كه مادرشان را از دست داده اند:
هميشه بياد آريد كه چقدر خاطرتان خسته شده وهميشه ازخداوند برايش رحمت ومغفرت بخواهيد
دوستت دارم مادر

منبع: نور اسلامنا
مترجم : جليل كيان مهر


موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز

تاريخ : جمعه هشتم آبان 1388 | 13:45 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
پدر .... ای کاش تو مرده بودی !!
این داستان کودک کوچکی است و در کلاس سوم ابتدایی درس می خواند معلم مدرسه آنها را برای عبادت پروردگار و ادای نماز صبح تشویق می کرد برای رضای خدا و سخنان و تربیت این معلم تاثیر شگرفی بر این کودک گذاشت اما نماز صبح به نسبت این کودک خیلی سخت بود پس قرار شد که نماز صبح را در مسجد ادا کند .
اما سؤال اینجا ست که چه کسی است که او را بیدار کند ...؟ ..! مادرش ، ! نه ، پدرش ،..؟ ! نه پس به نظر شما او چه کار می کند ؟
او قراری مهم و سخت بست ، قراری قاطع که تمام شب را بیدار بماند و نخوابد او شب را بیدار ماند تا اینکه صدای اذان از مناره های مساجد بلند شد و به سوی مسجد به سرعت روانه شد .
می خواست که نماز صبح را در مسجد بخواند اما زمانی که در را باز کردو در آن وقت خیابان خلوت و تاریک بود
هیچ کسی در آن حرکت نمی کرد ، ترسید ، مانده بود که چه کار کند به نظر شما او چه کار می کند ...؟!
در این لحظه .... و در این هنگام راه رفتن آرامی را شنید ، مردی که قدم قدم راه می رفت و عصایش را به زمین میکوبید و با پاهایش نزدیک بود به زمین بیفتد پس به او نگاه کرد و پشت سرش براه افتاد و با این پدر بزرگ همراه شد تا اینکه به مسجد رسید ، نماز خواند سپس با این پیرمرد بازگشت بدون اینکه پیر مرد از راه افتادنش مطلع شود و درحالی که هنوز در حیاط را نبسته بود وارد خانه شد و در را پشت سرش بست و خوابید سپس برای رفتن به مدرسه بیدار شد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود به همین منوال ادامه داد مدت زمانی طولانی خانواده اش چیزی از او نمی دانستند مگر قضیه خواب زیادش در روز و نمی دانستند سبب آن چیست تا اینکه روزی از روزها به این پسر بچه خبر داده شد که آن پیر مرد وفات کرده آن مرد سالخورده مرده است ، احمد فریاد زد ، گریه و فغان و زاری پدر و مادرش را به تعجب وا داشت ، چه اتفاقی روی داده چرا گریه می کنی پسرم ، او مرد غریبه ایست برای تو. اوکه پدر تو نیست مادرت نیست برادرت نیست پس چرا گریه می کنی ؟! زمانی که والدینش تلاش کردند سبب گریه اش را بدانند ،
پسر به پدرش گفت : پدر ای کاش تو مرده بودی ، و آن مرد نمی مرد ، پناه بر خدا این آرزوی پسر است برای پدر سبحان الله پاکی این پسر که چنین گفت ای پدر کاش تو مرده بودی و او نمی مرد .
پسر ادامه داد : چون تو مرا برای نماز صبح بیدار نکردی اما آن مرد هر روز صبح من در سایه اش راه می رفتم بدون اینکه بفهمد به نماز صبح می رفتم و بر می گشتم .
و داستان را برای پدرش تعریف کرد ، بغض گلوی پدر را گرفته بود نزدیک بود خفه شود و بسیار گریست و متاثر شد و تغییری کلی در زندگی آن مرد روی داد تغییری قطعی در زندگی آن پدر به وسیله کار و عمل این پسر بچه بلکه به عمل و سلوک آن معلم با تقوا ، به کار و اخلاص آن معلم نگاه کنید چگونه ثمر داد ؟
چه بسیار کودکانی که تمنا و آرزوی مرگ پدرانشان را دارند به خاطر شهوت دنیا
راستی آرزوی بچه ها و جوانهای ما امروز چیست ؟؟؟؟!!!!!
آیا آرزوی روشن کردن راه های مسجد را دارند ؟!!
آیا تمنای بلند شدن صدای مکبر برای شنیدن اذان فجر را دارند ؟!!
به نظر شما جوانان ما امروزه چه چیز را آرزو می کنند ؟
منبع سایت نور اسلامنا ترجمه : ام مهند
موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز

تاريخ : دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 | 19:42 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
( إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى ) [کهف: 13]

« ايشان جواناني بودند كه به پروردگارشان ايمان داشتند ، و ما بر ( يقين و ) هدايتشان افزوده بوديم ».

جواني قلبش از ايمان لبريز شده بود. خانواده اش او را براي کسب علم و دانش و اتمام تحصيلات دبيرستان به شهري دور دست فرستاده بودند و در آنجا اتاق کوچکي را اجاره کرده بود. از قضا هنگام غروب که قصد داشت به خانه مراجعت کند دختر جواني را ديد که در انتظار ماشين ايستاده بد و در حالي که کيف مدرسه اش را در دست داشت گريه مي کرد، زيرا ماشيني که هر روز او را به خانه اش در روستا مي رساند قبل از رسيدن دختر به ترمينال رفته بود و اکنون از شدت ناراحتي گريه مي کرد.

جوان به او نزديک شد و علت نگراني را پرسيد و به او چنين گفت:

آيا کاري از دست من ساخته است؟ چرا گريه مي کني؟ دختر گفت: من در فلان روستا زندگي مي کنم امروز در مدرسه تأخير کرده ام و سعي نمودم که در موعد مقرر خود را به ترمينال برسانم امّا وقتي به اينجا رسيدم متوجه شدم که رفقايم رفته اند و من تنها مانده ام و اکنون نه راه بازگشت را مي دانم و نه پولي همراه دارم زيرا تاکنون به تنهايي و بدون خانواده ام به جايي نرفته ام.

دخترک اين کلمات را بر زبان مي راند و پيوسته گريه مي کرد و اشک مي ريخت و با پروردگارش مناجات مي کرد و مي گفت: خدايا! چکار کنم؟ کجا بروم؟ حالا خانواده ام منتظر من هستند.

جوان بسيار متأثر شد و سراسيمه نمي دانست به دختر چه بگويد و چکار کند.

زمان به سرعت مي گذشت. هوا تاريک شده بود.

پاهاي دختر تحمل سنگيني بدن او را نداشتند. از شدت خستگي و گرسنگي قادر نبود خودش را کنترل کند.

جوان به او گفت: خواهرم من برادر تو هستم و مثل تو غريبم و در اين شهر کسي را ندارم و خانواده اي را نمي شناسم تا تو را به آنجا ببرم ولي در اين شهر تنها اتاق کوچکي دارم که مي توانم تو را به آنجا برسانم. خواهرم به من اطمينان کن و امشب را در آنجا بمان فردا صبح تو را به مدرسه ات مي رسانم.

شايد خانواده ات دنبال تو بيايند و به دوستانت ملحق شوي، انشاالله مشکل تو حل خواهد شد.

دختر به جوان اعتماد کرد و همراه او به طرف منزلش به راه افتاد. آنها به منزل رسيدند و جوان در حد توان از او پذيرايي کرد. رختخوابش را به او داد و خود بر روي زمين خوابيد.

در اين اتاق درگيري شروع شد و معرکه ي خطرناکي بود از يک طرف پسر جوان در آن سن و سال و در مقابل دختري تنها و زيبا، آنها براي همديگر بي تابي مي کردند و در فکر يکديگر بودند. جايي که به جز خدا کسي از آنان با خبر نبود.

تنها خداوند مراقبت کننده و ياري رسان چنين لحظات حساسي بود نتيجه ي اين خلوت هلاکت يا نجات از ديو شهوت بود که به راستي در چنين لحظاتي هر کس در گرو ايمان و يقين خود مي باشد.

اکنون مبارزه حقيقي شروع مي شود و ما نمي دانيم که پيروزي از آن کيست؟

آنجا که رسول خدا (ص) مي فرمايد:

« ما خلا رجل بامرأة الّا کان الشيطان ثالثهما »

هيچ مردي با زني خلوت نمي کند مگر اينکه شيطان سومين آنها است.

شيطان مرتباً جوان را وسوسه مي کرد و به او القاء مي کرد که اين صيد گرانبهايي است که در کنار تو آرميده است.

به او نگاه کن. به زيبايي و طراوت و شادابي او، به اين عروس رايگان نظر کن.

چه کسي مي داند که تو با او چکار مي کني؟ برو در کنار او بخواب. پيوسته و به طور مستمر ابليس به او نزديک مي شد و او را به اين کار تشويق و تحريض مي کرد. دختر نيز نمي توانست بخوابد زيرا با جواني ناآشنا در اتاقي به سر مي برد و در حال مبارزه و ترس و حيرت لحظات را سپري مي کرد. خواب به چشم هيچ کدام فرو نرفت هر دو درگير مبارزه اي جانکاه بودند.

ناگهان جوان فکري به ذهنش خطور کرد و از جايش بلند شد و در غرفه اش به جستجو پرداخت مثل اينکه دنبال گمشده اي مي گشت. ناگهان چراغي را يافت. همان چيزي که او به دنبال آن ميگشت، آن را برداشت و روشن کرد و در مقابل خود قرار داد و نفس راحتي کشيد و درست مثل اينکه دنبال اسلحه اي کشنده اي باشد تا دشمن سرسختش را از پاي درآورد. اکنون آن را يافته بود. پس حق داشت که باقلبي آرام و فکري راحت در کنار آن بنشيند. اين اسلحه را براي نبرد با ابليس در کنار خود نهاد و با وجود اين آمادگي از مکر و حيله ي دشمن در امان ماند و بدون توجه به وسوسه هاي او مبارزه اش را شتابي تازه بخشيد.

ابليس پيش آمد و در مقابل او ايستاد، در حالي که زيبايي هاي دختر را در نظر او زينت مي بخشيد. او را به طرف معصيت تشويق مي کرد و فکر مي کرد که اين دفعه بر جوان غلبه خواهد کرد.

جوان در حالي که چراغ را روبروي خود گذاشته بود نفسش را مخاطب قرار داد و گفت: من انگشتم را روي چراغ قرار خواهم داد. اگر بر آتش چراغ صبر کني و سوزش و درد آن را تحمل کني به معصيت اقدام کن و گرنه از خداي يکتا بترس و به آينده ات اميدوار باش انگشتش را روي چراغ گذاشت تا حدي که بوي سوختن آن به مشام رسيد و از درد شديد بر خود مي پيچيد و با خود مي گفت: اي دشمن خدا اگر تو بر آتش چراغ و اين شعله ي ضعيف صبر نکني پس چگونه آتش سهمگين دوزخ را تحمل خواهي کرد؟ با پارچه اي انگشت سوخته اش را بست و اندکي نشست. بار ديگر ابليس بر او هجوم آورد و اين بار انگشت ديگرش را روي شعله ي چراغ گذاشت و از آن هم بوي سوختن پوست و استخوانش برخاست. اين چنين جنگ و مبارزه بين او و ابليس در طول شب ادامه يافت و تا طلوع فجر لحظه اي آرام و قرار نداشت. هنگام صبح براي اداي نماز به پا خواست در حالي که به شدت درد مي کشيد نمازش را به جا آورد و با قلبي آرام و آسوده خاطر به دختر صبحانه داد و او را به مدرسه برد.

پدر دختر بي صبرانه انتظار او را مي کشيد و هنگامي که دختر را ديد او را در آغوش گرفت نزديک بود از شادي بال در بياورد و بي اختيار از چشمانش اشک شوق سرازير شد. دختر داستان را براي پدرش نقل کرد از سختي و اضطراب تنهايي و رنج و دردي که آن جوان در راه عقيده اش تحمل کرده بود و از امانت داري و شهامت و غيرت و از گذشت و ايثار آن جوان مؤمن و متعهد پدرش را با خبر کرد و بالاخره آنچه که آن جوان به دستان خود کرده بود همه را مانند فيلمي در برابر چشمان پدرش به نمايش گذاشت.

آنگاه پدرش به جوان نزديک شد و بر او سلام کرد و از او تشکر و قدرداني نمود. وقتي به دستان جوان نگاه کرد که آنها را با پارچه اي پيچيده بود تعجبش افزوده شد و از ايمان و تقواي آن جوان متأثر شد. سپس از جوان تشکر و قدرداني کرد و او را همراه با دخترش به خانه دعوت کرد و از او پذيرايي نمود و دخترش را به عقد او درآورد و با وجود اينکه رئيس قبيله و مردي خوش نام و نشان بود حاضر شد دخترش را به عقد آن جوان ناآشنا اما مؤمن و غيور درآورد.

بعد از مراسم ازدواج آنها را در منزل خود اسکان داد و تا پايان تحصيل هزينه ي او را تحمّل کرد.

اين چنين است تأثير ايمان و يقين در دنيا و بايد ثمره ي آن در آخرت چگونه باشد.

آنچه را مطالعه کرديد قصه اي واقعي است که بدون دخل و تصرف نقل شده و هديه ي گرانبهايي براي تمام جوانان پسر و دختر اين عصر و زمانه است. به اميد اينکه همه ي جوانان، عفت و پاکدامني را بهترين ثمره ي عمر گرانبهاي خويش بدانند و يقين داشته باشند که نيکي پيوسته تا روز قيامت ماندگار خواهد بود.

موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز

تاريخ : جمعه دوم مرداد 1388 | 15:51 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

اللهم أحسن عاقبتنا في الأمور كلها وأجرنا من خزي الدنيا وعذاب الآخرة.

یکی از پیر مردان و بزرگان که اکنون مدتها است از دنیا رفته داستان را چنین نقل می نمود : آن زمان عربستان هنوز ترقی نکرده بود و وضع عربها از نظر مالی از همه جا خرابتر بود تا جاییکه بسیاری از عربها برای کار پیدا کردن به کشور ما می آمدند یعنی وضع ایرانیها خیلی بهتر بود. من رفتم به حج . آن روزها جوان و قدرتمند بودم . بعد از آنکه حج را بجا آوردم تصمیم گرفتم برای زیارت رسول خدا پیاده بروم. آن زمان جاده مکه مدینه از منطقه بدر می گذشت . رختخواب و وسایلم را انداختم روی دوشم و به راه افتادم

آمدم تا اینکه به منطقه بدر رسیدم . آبی بود و تعدادی درخت من در سایه یک درخت نشستم . داخل وسایلم هندوانه ای داشتم آنرا بیرون آوردم تا بخورم . وقتی شروع به خوردن کردم توجهم به آنطرف جلب شد زیر سایه درختی زنی با چند کودک نشسته بودند و طوری نگاه می کردند که من متوجه شدم که منتظرند تا من هندوانه را کنار بگزارم تا آنها آنرا ببرند. فکر کردم شاید پوست هندوانه را برای گوسفندی چیزی لازم دارند.

وقتی هندوانه را خوردم و پوست را کنار گذاشتم دیدم یکی از بچه ها به سرعت آمد و آنرا برداشت و به نزد مادر خود برد . مادر آنرا در آب شست و سپس تکه تکه کرد و به دست بچه هایش داد تا بخورند.

با تعجب دیدم بچه ها پوست هندوانه را می خورند طوری متاثر شدم که تصمیم گرفتم همه پولی را که همراه دارم به آنان بدهم کل پولم صد و پنجاه ریال سعودی بود. پولها را در آوردم و به آن زن و بچه هایش دادم . با خود گفتم خدا بزرگ است برای من چاره ای می سازد. آن زن و کودکان وقتی پولها را گرفتند شتابان رفتند.
 
 من بعد از مقداری استراحت وسایلم را جمع نموده و به راه افتادم هنوز صد متری نرفته بودم که اتوبوسی حامل حجاج رسید راننده اتوبوس کنارم ترمز گرفت و گفت سوار شو . گفتم من نذر کردم که برای زیارت رسول خدا پیاده بروم آنها مقداری اصرار کردند که سوار شوم اما من قبول نکردم . اتوبوس آهسته به حرکت در آمد نمی دانم چه چیزی حجاج سوار اتوبوس را تحت تاثیر قرار داد که آنان از پنجره ها شروع کردند به طرف من پول می انداختند وقتی اتوبوس دور شد من پولها را که مقداری کاغذی و بیشتر فلزی بودند جمع کردم وقتی حساب کردم دیدم هزار و اندی ریال هستند یعنی ده برابر پولی که من به آن فقرا داده بودم.

خداوند را سپاس گفتم و با خود گفتم : مطمئن بودم خدا به من عوض می دهد اما انتظار نداشتم با این سرعت و به این زودی .

خداوند در قرآن می فرماید : وَمَا أَنفَقْتُم مِّن شَيْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ وَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ یعنی هر چه شما انفاق کنید خداوند عوض می دهد و او بهترین روزی رسان است


موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز

تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 | 8:59 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند نشست و بناي گريه گذاشت.

سبب گريه‌اش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه مي‌كنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند.

شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه مي‌كند، گفتند حسن آقا ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي،

گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و مي‌توانيد خوتان را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه مي‌كنم.

بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانه‌اي تهيه كردند و وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند دارد گريه مي‌كند. وقتي علت را پرسيدند

گفت: هر كدام از شما‌ها همسري داريد ولي من تنها در ميان اطاقم مي‌خوابم.

مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه مي‌كرد. گفتند باز چي شده، گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم.

به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه مي‌كند، وقتي علت را پرسيدند گفت: بر جد غريبم گريه مي‌كنم و به شما هيچ ربطي ندارد!!!

قابل توجه اشخاص ناشكر و پر توقع !!!


موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز

تاريخ : شنبه بیستم تیر 1388 | 13:45 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

برادران گرامي و خواهران مومن

از شما اجازه می‌خواهم تجربه‌ای کم‌نظیر و برجسته را برای شما بازگو کنم... از دوستم به نام سعید... و امیدوارم بازگو کردن این تجربه به نویسنده ، خواننده و نقل‌کننده‌ی آن نفع برساند.

سعید جوانی است تقریبا 37 ساله ... یعنی جوانی در عنفوان جوانی به قول معروف- درباره‌ی سعید شاید بتوان گفت که جوانی بسیار عادی است... وضع ظاهریش و کارهایش.

سعید در مسجدی که کمی از مسجد محله‌ی ما دور تر است نماز می‌خواندحدود یک ماه پیش برای خواندن نماز به مسجد سعید رفتم ، او در صف اول و کنار مؤذن ایستاده بود!!

بعد از آن دوهفته قبل در مسجد آنها نماز خواندم... دیدم سعید در صف نماز کنار مؤذن ایستاده!! دوباره چند روز پیش آنجا نماز خواندم. سعید را دیدم که کنار مؤذن است!!

اشتیاق او من را شگفت‌زده کرد... از اهمیتی که به نماز می‌داد تعجب کردم!!! مخصوصا که افرادی مثل او اینگونه در نماز پیش‌قدم نیستند...

با یکی از جماعت مسجدش صحبت کردم... درباره‌ی سعید از او پرسیدم. لبخندی زد و گفت : سعید... اسم او راکبوتر مسجد گذاسته‌ایم.

گفتم: سبحان الله... چرا؟

گفت: هیچ نماز فرضی نیست که به مسجد بیایی مگر این که می‌بینی سعید قبل از تو به مسجد آمده...

حتی او چند دقیقه قبل از مؤذن می‌آید... در همه‌ی نمازها... بدون استثناء.. قبل از اذان و نه قبل از اقامه...

از کار او تعجب کردم... از خودم سوال کردم : سعید چگونه توانسته بر نفس خود غلبه کرده و با آن جهاد کند و در پیشقدمی به سوی نماز او را شکست دهد؟

تصمیم گرفتم که به طور غیر مستقیم از او سؤال کرده تا استفاده ببرم ... و روش او را برای هرکس که می خواهد این کار را انجام دهد بگویم.

شنبه‌ی گذشته 26/2/1430 هـ با سعید نماز خواندم.... مثل همیشه کنار مؤذن ایستاده بود !! بعد از نماز او را نگه داشتم... و سخن‌های زیر بین ما رد و بدل شد : به او گفتم : ما شاء الله به تو... چندین بار در مسجدتان نماز خواندم... و همیشه تو را کنار مؤذن می‌بینم... چگونه توانسته‌ای بر شیطان، نفس اماره و هوای نفست غلبه کنی؟!

( با سختی ) گفت : الحمدلله... از وقتی که پایبند نماز شدم... من بر این راه هستم.

به او گفتم: چگونه و با چه چیزی؟

گفت : من، خدا را شکر، خودم را عادت داده‌ام که قبل از اذان به مسجد بیایم... ساعت را ده دقیقه قبل از اذان تنظیم می‌کنم ... به‌طوری که بتوانم وضو گرفته لباس بپوشم و به مسجد بیایم... و وقتم را به گونه‌ای تنظیم کرده‌ام که قبل از اذان وارد مسجد شوم... و اگر دیر شد، همراه مؤذن!!

گفتم : چگونه می‌توانی کارهایی را که قبل از نماز انجام می‌دهی رها کنی؟

گفت : همانطور که گفتم... باید با وقت کافی از خانه بیرون بیایم تا اینکه قبل از اذان در مسجد باشم... اگر با فرزندانم باشم... آنها خود می‌دانند که من قبل از اذان بلند می‌شوم... و اگر با دوستانم باشم آنها هم می‌دانند که من قبل از اذان باید بروم.

گفتم : آنها تو را از این کار منع نمی‌کنند؟

گفت : بله... ولی من با خودم عهد بسته‌ام که به هیچ کس توجهی نکنم... و الحمدلله من بر این کار استمرار دارم... و برایم پیش نیامده که با کسی قطع رابطه کنم... و برتری مطلق از آن الله است.

گفتم: اگر از نماز جا بمانی چه می‌کنی؟

گفت: منظورت چیست؟!

گفتم : اگر دیر به نماز بیایی حالت چگونه می‌شود؟

گفت: از الله می‌خواهم که آن روز را نیاورد...!!

ولی اگر اتفاق افتاد... آن روز حالم خیلی بد می‌شود!!

به او گفتم : با این حال... در یک ماه چند بار قرآن را ختم می‌کنی؟

با حرج گفت : الحمدلله هر دو هفته 3 بار قرآن را ختم می‌کنم.

یعنی 6 ختم در یک ماه... کمتر یا بیشتر...

گفتم: با نماز صبح چه کار می‌کنی؟

گفت : قبل از اینکه بخوابم... به اندازه توان نماز می خوانم!! .. سپس می خوابم... و جوراب می پوشم و ساعت را 15 دقیقه قبل از اذان تنظیم می کنم تا بتوانم به نماز برسم... سپس به مسجد می روم...

بعد لبخند زد و گفت:

و بعضی وقتها تو سرما دم این در اشاره به در مسجد کرد- منتظر مؤذن می ایستم

گفتم: جوراب برای چیست؟

گفت : مسح بر جوراب کمتر از شستن پا وقت می‌گیرد... و این کار وقت کافی برای بیرون آمدن قبل از اذان را به من می‌دهد!!

گفتم : اگر شب تا دیر وقت بیدار بودی چه می‌کنی؟

گفت: الحمدلله... الحمدلله من شب‌نشینی نمی‌کنم و اگر دیر بخوابم ساعت 11 می‌خوابم.

گفتم: روابط اجتماعی ... با آن چه کار می‌کنی؟

گفت: در مناسبت‌ها و جشن‌ها شرکت می‌کنم... ولی بعد از ساعت ده دیگر نمی‌نشینم تا بتوانم در برنامه‌ی روزانه ی خود استمرار داشته باشم.

گفتم: کسی را مسخره‌ات نمی کند؟

با لبخند گفت : زیاد... ولی الحمدلله... به آنها توجهی نمی‌کنم

به او گفتم : در مسجد چه می‌کنی؟

گفت : الحمدلله... کارهایش را انجام می‌دهم ، قرآن‌ها را مرتب می‌کنم ، خوشبو کننده می زنم، بعضی وقتها دستشویی‌هایش را تمیز می‌کنم ، دستمال کاغذی می آورم و اگر چیزی احتیاج به تعمیر داشت دنبال کارش را می‌گیرم.

گفتم : در این مدت طولانی که در مسجد می‌نشینی چیزی از قرآن را هم حفظ کرده‌ای؟

گفت : الحمدلله سوره‌ی الکهف ، یوسف، هود، إسراء، مریم، طه، جزء عم، قسمتی از جزء تبارک و قسمت زیادی از سوره‌ی بقره را حفظ کرده‌ام و بعضی از اوقات که امام در نماز چیزی را فراموش می کند به او می‌گویم.

خودم هم نمی‌دانم که چه آیه‌ای است یا در کدام سوره است؟ ... و این از فضل الله است.

سپس به من گفت:

تمام این‌ها اولا به توفیق الله بستگی دارد سپس به عزم و اراده‌ی‌ راستین و محکم

به او گفتم : راست گفتی ، الله حال همه‌ی ما را اصلاح کند.

از الله می خواهم که به سعید توفیق دهد، او را حفظ کرده، یاریش نماید و کارهایش را آسان گرداند و به ما و او از فضل خود عطا بفرماید و بهتر است که من با نماز جمعه بحث خود را کامل کنم که از عجیب ترین عجیب هاست.. و الله المستعان

برادران گرامی

از زمانی که سعید داستان خود را به من گفته و راه روش خودش را... وقت نماز که نزدیک می‌شود به یاد او می‌افتم و وقتی مؤذن اذان می‌گوید به یاد صحبت‌های او می‌افتم، وقت رفتن به نماز، هنگام بیدار شدن و آماده شدن برای نماز صبح!! حرف‌هایش همچنان درگوشم هستند، اشتیاقش و پیشقدمیش پیوسته من را توبیخ و تنبیه می‌کنند ... چرا مثل او نباشم؟

سه شنبه‏ی گذشته 6/3/1430 هـ ... بار دیگر پیش او رفتم تا بقیه ی تحقیقاتم را کامل کنم و از او درباره‌ی نماز جمعه‌اش سؤال کنم و تفکر در باره ی قرآن... سعی کردم که زود به مسجد بروم، بعد از مؤذن وارد مسجد شدم، و او را مثل همیشه در مسجد یافتم!! ماشاء‌الله

بعد از نماز او را نگه داشتم و کنار در مسجد با هم مشغول صحبت شدیم بعد از مقدمه به او گفتم: با نماز جمعه چه می‌کنی ، چه وقت می‌روی؟

گفت: حدودا ساعت 9.45 دقیقه به نماز جمعه می روم!!.... و الحمدلله

گفتم : چگونه؟

گفت: از ساعت 9 تقریبا برای نماز آماده می شوم.. بعد از ساعت 9.30 تا 9.45 به مسجد جامع می‏روم و مهمترین چیز این است که قبل از ساعت 10 در مسجد باشم.

گفتم: خانواده، آیا چیزی به تو نمی گویند؟

گفت: بله می گویند چرا الان می‌روی؟ هنوز خیلی زود است!!.. ولی همان طور که به تو گفتم: وقت را مشخص کرده و بر عهد با خودم ملتزم هستم.

گفتم: آیا کسی غیر از تو هم هست؟

گفت: بله بعد از من دو نفر می‌آیند... قبل از ساعت 10.30 گفتم: چقدر قرآن می خوانی؟

گفت: 3 تا 4 جزء الحمدلله

گفتم: آیا شیطان نمی گوید چرا زود می‌روی؟

لبخند زد و گفت: اگر شیطان بیاید... بر خلاف او کمی زودتر هم می روم... حتی بعضی اوقات ساعت 9 یا قبل از وقتی که مشخص کرده‌ام می‌روم. و به من قاعده‌ی زیبایی را در این خصوص گفت که وقت خودش ان شاء الله می گویم

بعد از این ملاقات به خودم گفتم: وای به حال ما. الله حال ما را اصلاح کند

آیا کسی از ما هست که نماز جمعه‌ی بعدی از سعید سبقت بگیرد؟

نکته:

بزرگواران، می خواستم بدانید، من این قصه را برای این ننوشتم که فقط از کار سعید تعجب کنید!!

ولی آن را برای شما بازگو کردم تا تشویقی برای پیشقدم بودن به سوی نماز و حرص بر عبادات، خواندن قرآن، و حفظ و تدبر آن باشد.

و همچنین باید بدانیم که کار سعید توفیقی از جانب رب العالمین است.

و اگر با الله صادق باشیم و صادقانه از او بخواهیم که قلب و اعمال ما را اصلاح کند و ما را در پیشگامی به سوی آن چه برادرمان سعید توفیق یافته، توفیق دهد، خیر فراوانی را به اذن الله به دست می‌آوریم.

درخواست:

نگو بعد از چند روز این کار را می کنم... به تو می گویم " الان" و نگو دشوار است!! .... که به تو می‌گویم : خوب.. امتحان کن

و نگو چگونه؟... می گویم کارت را جدی بگیر!


موضوعات مرتبط: داستان های واقعی و عبرت انگیز

تاريخ : شنبه سیزدهم تیر 1388 | 16:51 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.