تبليغاتX
داستان های واقعی و عبرت انگیز

داستان های واقعی و عبرت انگیز

زندگی داستانی بیش نیست

منوی اصلی

آرشیو موضوعی

آرشیو مطالب

لینکستان

ساعت

امکانات

60">


داستان کوتاه آینه

چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده ، توی یک کلبه کوچك زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.

کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی ...

از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود . یادم می آید یک سال كه نمی دانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد . همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است...

ما پیش از این هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد . پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه را  برایمان بخرد . آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.

سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور به ما نشان می داد . چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم . وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : "وای ی ی ی ... حسین آقا، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!

بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که سیبیلهایش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟! 

نفر بعدی آبجی کوچیکه بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها! 

آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد: می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!

 

با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم... 

می دانید در چهار سالگی یك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود. وقتی تصویرم را دیدم، یكهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم!  بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم : یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟

- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی. 

- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟

- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.

- چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟ 

-  چون تو مال من هستی!

 سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً دوستم داری ؟

و او در جوابم می گوید: بله.

و وقتی به او می گویم چرا دوستم داری ؟

به من لبخند می زند و می گوید: چون تو مال من هستی...

 

جمله روز :  از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود آنها نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند  

با تشکر از دوست خوبم آقای علی پزشکی

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ׀ موضوع: داستان های ارسالی کاربران ׀ لینک به این مطلب ׀

" در جستجوی خوشبختی "

به نام آن محبوبی که همه شیدای اویند...

مطلب بسیار زیبای

 " در جستجوی خوشبختی "

مطلبی که زندگیتان را تغییر می دهد

دانلود۱

دانلود ۲

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

کاش یک زن نبودم

کتاب زیبائی که ارزش یکبار خواندن اون رو به تمام خواهران ُ دختران و زنان پیشنهاد میکنم

لینک دانلود از

http://www.4shared.com/file/97574312/13ce9310/Kash_Yek_Zan_Nabodam_wWw98iACom_.html


 
نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: جمعه هشتم آبان 1388 ׀ موضوع: داستان های واقعی و عبرت انگیز ׀ لینک به این مطلب ׀

دروغ های مادرم
ترجمه: جليل كيان مهر
مادرم هميشه به من راست نمي گفت 8بار درزندگي به من دروغ گفت !!!!!
اين داستان از زمان كودكيم شروع مي شود ومن تنها فرزند خانواده اي بسيار فقير بودم. غذاي كافي براي سير كردن شكم نداشتيم. يكي از روزها كمي برنج يافت شد كه بخوريم وشكممان را با آن سير كنيم، مادرم سهم خود را به من داد وهنگامي كه داشت برنج بشقاب خود را روي بشقاب من مي ريخت گفت: بخور پسرم من گرسنه نيستم واين اولين دروغش بود.
بعد از اين كمي بزرگ شدم مادرم پس از انجام كارهاي خانه به صيد ماهي دررودخانه كوچك كنار منزل مي رفت. او آرزو داشت كه ماهي بگيرد كه من بخورم ودچار سوء تغذيه نشوم وخوب رشد كنم.
يك بار به لطف خدا توانست دوتا ماهي بگيرد .سريع به خانه برگشت وآنها را پخت وجلوي دستم گذاشت من هم شروع به خوردن كردم يكي از آنها را خوردم ومادرم را مي ديدم كه گوشت لا به لاي استخوان ها ي بافيمانده را مي خورد. قلبم به خاطر اين مسئله نا راحت شد ماهي دوم را جلوي دستش گذاشتم كه بخورد، فوراً آن را به من پس داد وگفت پسرم: اين را هم خودت بخور مگر نمي داني كه من ماهي دوست ندارم.واين دومين دروغش بود.

كمي بزرگتر شدم ووقت رفتن به مدرسه . اما پولي نداشتيم كه وسايل مدرسه بخرم وبه مدرسه بروم. مادرم به بازار رفت و با يكي از فروشگاه هاي لباس و پوشاك صحبت كرد كه به او پوشاك بدهد تا آن را درمحله ها وكوچه ها به زنان ودختران بفروشد

  .يكي از شبهاي زمستان بود كه مادرم تاخير كرد وبه خانه نيامد ، دنبالش رفتم دو سه كوچه پايين تر پيداش  كردم كه مقدار زيادي پوشاك را با شانه هايش حمل مي كرد وزنگ درخانه را مي زد كه بفروشد.او را صدا زدم مادر! چرا به خانه بر نمي گردي دير وقت است وهوا هم خيلي سرده، فردا هم بايد زود بري سركار، به رويم لبخندي زد وگفت :پسرم من نگران نيستم واين دروغ سومش بود.
سال تحصيلي به پايان رسيد ووقت امتحان نهايي سال بود .مادرم اصرار داشت كه همراهم به مدرسه بيايد.
سرجلسه امتحان رفتم ومادرم جلوي آفتاب گرم وسوزان منتظرم بود.زنگ پايان زده شد وامتحانم تمام شد .از مدرسه خارج شدم ،مادرم به شدت مرا درآغوش گرفت وبه قبولي درآزمون مرا مژده داد . او يك نوشيدني سرد برايم خريده بود ومن هم از شدت تشنگي آن را نوشيدم تا سيراب شدم، خيلي خنك وبا مزه بود، ناگهان نگاهم به صورت مادرم افتاد كه از شدت گرما عرق از آن مي چكيدف فورا با قيمانده نوشيدني را بهش دادم وگفتم بخور مادر جان، آن را بهم برگرداند وگفت : پسرم تو بخور من تشنه نيستم واين چهارمين دروغش بود.
بعد از مرگ پدرم همه خرج ومخارج زندگي روي دوش مادربيوه تنهايم افتاد. او مجبور بود كه همه نياز هاي خانواده را برطرف كند .به همين خاطر بشدت تحت فشار قرارگرفتيم.عمويم مردخوبي بود او نزديك ما زندگي مي كرد وبرايمان بخور ونميري مي فرستاد. همسايه ها شدت وسختي وتنگناي ما را مي ديدند ، مادرم را نصيحت مي كردند كه با مرد خوبي كه بتواند خرجمان را تهيه كند ازدواج كند اما مادرم قبول نمي كرد ومي گفت من شوهر دوست ندارم .واين پنجمين دروغ مادرم بود.
بعد از اينكه درسم تمام شد واز دانشگاه فارغ التحصيل شدم .استخدام شدم وحقوق ومزايايم خوب بود.معتقد بودم كه الان وقتش رسيده كه مادرم استراحت كند وخودم مسؤليت خرج خانه را به عهده بگيرم.چرا كه مادرم ديگه توانايي گشتن درخانه ها را نداشت ولي دركنار خيابان زيراندازي پهن مي كرد وهرروز صبح سبزي مي فروخت.مقداري از حقوقم را به او اختصاص مي دادم ولي او قبول نكرد وگفت: پسرم مال خودت را براي خودت نگهدار من به اندازه كافي دارم. واين ششمين دروغ مادرم بود.
تحصيل ضمن خدمت برايم فراهم شد وبه درجه فوق ليسانس رسيدم وحقوقم ارتقا پيدا كرد. از طرف شركت برگزيده شدم كه در شاخه اصلي ومركزي آلمان فعاليت كنم اين بود كه احساس خوشبختي كردم وپيشنهادشان را پذيرفتم وبعد از استقرار درآنجا با مادرم تماس گرفتم وواورا دعوت كردم كه با من درآلمان اقامت كند واما او دوست نداشت كه مرا اذيت كند وگفت: پسرم من زندگي مرفه دوست ندارم واين هفتمين دروغ مادرم بود.
مادرم پير وسالخورده گشت ودچار سرطان چشم شد ولازم بود كه كنارش باشم تا از او مراقبت كنم –اما چكار كنم كه بين من ومادرم كشورها فاصله بود.همه چيز را رها كردم وبه ملاقاتش رفتم .
اورا دربستر بيماري ديدم درحالي كه تازه عمل كرده بود وقتي مرا ديد تلاش كرد كه لبخند بزند وقلبم داشت دراتش مي سوخت آنقدر ضعيف وناتوان شده بود.اومادري كه من مي شناختم نبود، اشك از چشمانم سرازير شد واما مادرم تلاش مي كرد كه با حرفهايش مرا خوشحال كند وگفت: گريه نكن پسرم من احساس درد نمي كنم- واين هشتمين دروغ مادرم بود.
وبعد از اين كه اين جمله را گفت : چشمانش را فرو بست وديگر هيچگاه باز نكرد......
به تمامي كساني كه از نعمت مادر درزندگي شان برخوردارند.
وبه تمامي كساني كه مادرشان را از دست داده اند:
هميشه بياد آريد كه چقدر خاطرتان خسته شده وهميشه ازخداوند برايش رحمت ومغفرت بخواهيد
دوستت دارم مادر

منبع: نور اسلامنا
مترجم : جليل كيان مهر

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: جمعه هشتم آبان 1388 ׀ موضوع: داستان های واقعی و عبرت انگیز ׀ لینک به این مطلب ׀

اولین کلیپ پاور پوینت با نام " دوستی "

به آن محبوبی که همه شیدای اویند....

از امروز هر هفته یک کلیپ پاور پوینت براتون می ذارم

اولین کلیپ پاور پوینت با نام " دوستی "

دانلود کنید

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: پنجشنبه هفتم آبان 1388 ׀ موضوع: اسلایدهای زیبا ׀ لینک به این مطلب ׀

اطلاعیه بسیار مهم کمک به کودکان فقیر و گرسنه دنیا

سازمان ملل حركت جديدی را برای كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان شروع كرده است كه بر اساس آن به ازای هر كليك روی يك سايت معرفی شده، به يك كودك گرسنه در جهان غذای رايگان می‌رسد.

در اين برنا مه ، كاربران با مراجعه به سايت اينترنتی :

 http://www.thehungersite.com      

بر روی دكمه زرد رنگ بالاي صفحه كليك كرده و به اين ترتيب به ازای هر كليك، كمپانيهای اسپانسر هزينه يك وعده غذای رايگان را براي کودکان تقبل مي کنند.

   لطفا" برای همه دوستانتان ارسال کنین.

همین الآن

 

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: پنجشنبه هفتم آبان 1388 ׀ موضوع: اطلاعیه ها ׀ لینک به این مطلب ׀

از خدا خواستم
 

http://www.marshal-modern.ir/Archive/9529.aspx

*من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید*
 

خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در
تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.


*من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد*
 

خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتی است. 
 

*من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد*
 

خدا گفت : نه
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست
آوردنی است.


*من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد*
 

خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد


*من از خدا خواستم تا از درد ها
 آزادم سازد*
 

خدا گفت : نه
 درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد.


*من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد*
 

خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی.


*من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید*
 

خدا گفت : نه
  من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری


*من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست
داشته باشم*
 

   خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی
   امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده.

*داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت*

 

((و من مضطرب و دل نگران به تو گفتم که پر از تشویشم

چه شود آخر کار

و تو گفتی آرام که خدا هست کریم پاسخی نرم و لطیف

که به من داد یک آرامش شیرین و عجیب))

شاد باشید.

 ******************************

محمد طباطبایی

~>>mj.taba@yahoo.com<<~

با تشکر از ایشان

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: دوشنبه چهارم آبان 1388 ׀ موضوع: مطالب ارسالی کاربران ׀ لینک به این مطلب ׀

هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!

پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...

مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد .هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد .

هر روز مردی گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد  و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟

یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟

بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود

در حالی که به مادرش نگاه می کرد ، گفت: مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم . در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد . او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .

وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .

به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد

 ارسالی توسط علی پزشکی

جمله روز :  بیشترین تاثیر افراد خوب زمانی احساس می شود که از میان ما رفته باشند . امرسون

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: یکشنبه سوم آبان 1388 ׀ موضوع: داستان های ارسالی کاربران ׀ لینک به این مطلب ׀

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

000880.jpg

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
*
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: جمعه یکم آبان 1388 ׀ موضوع: مطالب ارسالی کاربران ׀ لینک به این مطلب ׀

گنجشک با خدا قهر بود…

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .  

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:  

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…

  و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.  

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

  گنجشک هیچ نگفت و…

  خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

  تو همان را هم از من گرفتی.

  این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

  و سنگینی بغضی راه کلامش بست…

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

  خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

  از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

  خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

  دشمنی ام برخاستی!

  اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

  ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... 

 

جمله روز :   جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ׀ موضوع: داستان های ارسالی کاربران ׀ لینک به این مطلب ׀

دستهای کوچک دعا
دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.

 

لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است." 


جمله روز :  آنچنان زندگي كن گويي كه فردا خواهي مرد ، آنچنان بياموز گويي كه تا ابد زنده خواهي ماند . ماهاتما گاندي

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ׀ موضوع: مطالب ارسالی کاربران ׀ لینک به این مطلب ׀

کیک
کيک
-----

دختری با مادرش دعوايش شد و از خانه بیرون رفت . پس از طی راه طولانی ، هنگامی که از کنار یک کيک فروشى عبور می کرد ، احساس گرسنگی نمود. ولى‌او حتى يک سنت هم در جيبهايش نداشت.

صاحب فروشگاه یک زن سالخورده مهربان بود . او دید که دختر درمقابل کیک ها ایستاده و به آنها نگاه می کند ، از وی پرسید : عزیزم ، گرسنه ای ؟ دختر سرش را تکان داد و گفت : بله ، اما پول ندارم . پیرزن لبخندی زد و گفت : عیب ندارد . مهمان من هستی . زن مهربان کیک و یک فنجان شیر برای دختر آورد . دختر بسیار سپاسگزار شد . اما چند گاز به کيک نزده بود که اشکهایش سرازير شد . خانم مسن از دختر پرسید : عزیزم ، چه شده است ؟ دختر اشکهایش را پاک کرد و گفت : چیزی نیست . من فقط بسیار از شما تشکر می کنم . با وجود آنکه شما من را نمی شناسید ، به من کیک دادید . من با مادرم دعوا کردم . اما مادرم من را بیرون رانده و به من گفت : دیگر به خانه باز نگرد .



خانم سالخورده با شنیدن سخنان دختر گفت : عزیزم ، چطور می توانی این گونه فکر کنی ؟ فکرش را بکن ، من فقط یک کیک به تو دادم ، اما تو بسیار از من تشکر می کنی . مادرت سالها برای تو غذا درست کرده و بهت محبت کرده است ، چرا از او تشکر نمی کنی و چرا با او عوا می کنی ؟ دختر مدتی سکوت کرد . سپس با عجله کیک را خورد و به طرف خانه دوید . هنگامی که به خانه رسید ، دید که مادر در مقابل در انتظار می کشد . مادر با دیدن دخترش بسيار خوشحال شد و به او گفت : عزیزم ، عجله کن غذا درست کرده ام . اگر دیر کنی ، غذا سرد خواهد شد .

در این موقع ، اشکهای دختر بار دیگر جاری شد .

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: جمعه دهم مهر 1388 ׀ موضوع: داستان های ارسالی کاربران ׀ لینک به این مطلب ׀

تشکر از خدا

اگر از شرایط زندگی خود راضی نیستید و یا اگر فکر می کنید همه چیز بر وفق مراد شما نیست بهتر است نگاهی به متن زیر بیندازید

به نکته‌هاى زیر توجه کنید:

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى خود را بدانید زیرا یک میلیون نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.

اگر تاکنون از آسیب‌هاى جنگ،

تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه،

یا گرسنگى در امان بوده‌اید،

وضعیت شما از وضعیت ۵۰۰ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

اگر می‌توانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ، وارد مسجد (یا کلیسا) شوید، وضع شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،

اگر کفش و لباس دارید،

اگر تختخواب و سرپناهى دارید،

در این صورت شما از ٧۵٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید.

اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیب‌تان پول دارید،

شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارند تعلّق دارید.

اگر شما این نوشته را می‌خوانید، از سه خوشبختى بهره‌مند هستید:

۱- یک کسى به فکر شما بوده است.

۲- شما به ۲۰۰ میلیون نفرى که قادر به خواندن نیستند تعلّق ندارید.

۳- و … شما جزو ١٪ از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند.

به قول یکنفر:

         طورى کار کنید که انگار نیازى به پول ندارید،

   طورى عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشده‌اید،

          طورى برقصید که انگار هیچکس شما را نمی‌بیند،

          طورى آواز بخوانید که انگار هیچکس صداى شما را نمی‌شنود،

          و بالاخره طورى زندگى کنید که انگار زمین، بهشت است.

          و همیشه خدا را  شکر کنید.

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: پنجشنبه نهم مهر 1388 ׀ موضوع: اطلاعیه ها ׀ لینک به این مطلب ׀

1009 با جواب رد

آیا تاکنون نام "سرهنگ ساندرس" را شنیده‌اید؟ می‌دانید او چگونه یک امپراطوری بزرگ که او را میلیونر کرد، بنا نهاد و عادت‌های غذایی ملتی را تغییر داد؟

زمانی که شروع به فعالیت کرد، مرد بازنشسته‌ای بود که طرز سرخ‌ کردن مرغ را می‌دانست، همین و بس !!!

نه سازمانی داشت و نه چیز دیگر. او مالک رستوران کوچکی بود و چون مسیر بزرگراه اصلی را تغییر داده بودند، داشت ورشکست می‌شد...

اولین چک تأمین اجتماعی را که گرفت، به‌ این فکر افتاد که شاید بتواند از طریق فروش دستورالعمل سرخ‌کردن مرغ، پولی به ‌دست آورد.

بسیاری از مردم هستند که فکرهای جالبی دارند اما "سرهنگ ساندرس" با دیگران فرق داشت. او مردی بود که فقط درباره‌ی انجام کارها فکر نمی‌کرد بلکه دست به عمل می‌زد. او به راه افتاد و هر دری را زد، به هر صاحب رستورانی، داستان را گفت:

"من یک دستورالعمل عالی برای طبخ جوجه در اختیار دارم و فکر می‌کنم اگر از آن استفاده کنید، میزان فروش شما بالاتر خواهد ‌رفت و می‌خواهم که درصدی از افزایش آن فروش را به من بدهید."

البته خیلی‌ها به او خندیدند و گفتند: "راهت را بگیر و برو."

آیا "سرهنگ ساندرس" مایوس شد؟ به هیچ‌وجه.

هر بار که صاحبان رستوران، دست رد به سینه‌اش می‌زدند، به‌جای این‌که دلسرد و بدحال شود، به ‌سرعت به این فکر می‌افتاد که دفعه‌ی بعد چگونه داستان خود را بیان کند که مؤثر واقع شود و نتیجه‌‌ی بهتری به‌دست آورد.

به‌نظر شما "سرهنگ ساندرس" پیش از این‌که پاسخ مساعد بشنود چندبار جواب منفی گرفت؟

 

او 1009 بار جواب رد شنید تا سرانجام یک نفر به او پاسخ مثبت داد!!!

 

او 2 سال وقت صرف کرد و با اتومبیل کهنه‌ی خود، شهرهای کشورش را گشت. با همان لباس سفید آشپزی شب‌ها روی صندلی عقب اتومبیل خود می‌خوابید و هر روز صبح با این امید بیدار می‌شد که فکر خود را با فرد تازه‌ای درمیان بگذارد.

به نظر شما چند نفر ممکن است در مدت 2 سال، 1009 بار پاسخ منفی بشنوند و باز هم دست از تلاش برندارند؟!

خیلی‌کم؛ به این‌دلیل که در دنیا فقط یک "سرهنگ‌ ساندرس" وجود دارد.

بیشتر مردم طاقت 20 بار جواب منفی را هم ندارند چه رسد به 100 یا 1000 بار!

با این وجود گاهی تنها عامل موفقیت همین است.

 

اگر به موفق‌ترین مردان تاریخ بنگرید یک وجه مشترک در میان همه‌ی آنان پیدا می‌کنید:

"آنان از جواب رد نمی‌هراسند، پاسخ منفی را نمی‌پذیرند و اجازه نمی‌دهند هیچ عاملی، آنان را از عملی‌کردن نظرها و هدف‌هایشان باز دارد."  


جمله روز :  کسی که در تکاپوی دست‌یابی به هدفی کوچک باشد، باید کمی از خود مایه بگذارد ولی آن کسی که در جست‌وجوی هدفی متعالی و بزرگ است، باید هر آن‌چه در توان دارد، در طبق اخلاص بگذارد و تقدیم کند. "جیمزآلن"

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

40 نکته برای داشتن یک زندگی متفاوت!!

1- روزانه 10 تا 30 دقیقه به قدم زدن بپردازید، و در این حین لبخند بزنید. این برترین داروی ضد افسردگی ست.

2- حداقل 10 دقیقه در روز با خود خلوت کنید

3- با استفاده از ویدئو برنامه های تلویزیونی آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط کنید، و خواب بیشتری کنید.

4- صبحها که از خواب بیدار می شوید این جمله را کامل و تکرار کنید: « امروز قصد دارم….»

5- با سه E زندگی کنید؛ Energy (انرژی)، Enthusiasm (شوق)، Empathy (فهم و همدلی با دیگران)، و همینطور با سه F یعنی Faith (ایمان)، Family (خانواده) و Friends (دوستان).

6- امسال بیشتز از سال پیش به تماشای فیلمهای عمومی (مناسب برای تمام سنین)، بازی با دوستان و خواندن کتاب بپردازید.

7- زمانی را به مراقبه و نیایش اختصاص دهید. اینها سوخت روزانه برای انجام زندگی پر مشغله مان را فراهم می کنند.

8- با افراد بالای 70 و زیر 6 سال اوقات بیشتری صرف کنید.

9- وقت بیداری بیشتر رویا ببینید.

10- از غذاهایی که از گیاهان و درختان بار می آیند بیشتر مصرف کنید، و ازآنها که در کارخانه ها تولید می شوند کمتر.

11- مقداری چای سبز و مقادیر بسیار فراوان تری آب بنوشید. ایدا اریزا (نوعی زغال اخته آبی رنگ)، غذاهای دریائی، گل کلم، بادام و گردو و خشکبار مصرف کنید.

12- تلاش کنید هر روز حداقل سه نفر را به لبخند وادارید.

13- از خانه گرفته تا داخل ماشین و روی میز کار همه را مرتب و تمیز کنید، بگذارید انرژی تازه ای وارد زندگیتان شود.

14- انرژی پرارزشتان را بر سر شایعه سازی، هیولاهای انرژی خوار، مسائل مربوط به گذشته، افکار منفی و یا آنچه بدان کنترل ندارید هدر ندهید. در عوض انرژیتان را صرف همین لحظه مثبت اکنون کنید.

15- این را فهم کنید که زندگی یک مدرسه است و شما اینجائید تا بیاموزید، تا همه امتحانهایتان را بگذرانید. مشکلات تنها بخشی از این دوره آموزشی اند که درست مثل کلاس درس جبر می آیند و می روند، منتها درسهائی که از این کلاس فراگرفته می شود عمری با شما باقی خواهد ماند.

16- صبحانه تان را چون یک شاه، ناهارتان را چون یک شاهزاده و شام تان را چون بچه دانشگاهی ای بخورید که کارت اعتباریش ته کشیده باشد.

17- بیشتر لبخند بزنید و بیشتر بخندید. این هیولاهای انرژی خوار را ازتان دور نگه خواهد داشت.

18- زندگی چندان عادلانه به نظر نمی رسد، با این حال زیباست.

19- زندگی کوتاه تر از آنیست که وقتمان را صرف تنفر از دیگران کنیم.

20- خودتان را خیلی جدی نگیرید، دیگران هم اینکار را در مورد شما نمی کنند.
21- مجبور نیستید همه بحث ها و منازعات را به نفع خود تمام کنید. با مخالفتها موافقت کنید.

22- با گذشته تان از در سازش در آئید، آنوقت دیگر اکنونتان را خراب نخواهید کرد.

23- زندگی تان را با زندگی دیگران مقایسه نکنید. شما از موضوع و هدف این سفر آنها هیچ نمی دانید.

24- از شمع هایتان استفاده کنید، خوشگل ترین ملافه تان را کنار نگذارید، برای روز مبادا و یا روزی خاص نگه شان ندارید، امروز همان روز بخصوص است.

25- جز شما کس دیگری مسئول خوشبختی تان نیست.

26- همه باصطلاح بدبختیها را با این جمله قالب دهید: «آیا تا پنج سال آینده، هیچ اهمیتی خواهند داشت؟»

27- همه را به خاطر هر چیز و همه چیز ببخشید.

28- افکار مردم در مورد شما، هیچ ربطی به شما ندارند.

29- زمان ، حلال همه مشکلات است. به همه چیز زمان دهید، زمان.

30- یک موقعیت هر چقدر خوب یا بد، بالاخره تغییر می کند.

31- زمان بیماری، این شغل نیست که به دردتان می رسد،خانواده ودوستانتان هستند. با آنها با مهربانی در تماس باشید.

32- از شر هر آنچه سودمند، زیبا و شادی بخش نیست، خلاص شوید.

33- حسادت هدر دادن وقت است. شما الان به همه آنچه نیاز دارید رسیده اید.

34- بهترینها هنوز در راه اند. کمی صبر کنید…

35- هر حسی که می خواهید داشته باشید، بلند شوید، شیک کنید و بزنید بیرون.

36- کار درست را انجام دهید!

37- اغلب با خانواده در تماس باشید.

38- شبها قبل از خواب این جمله را کامل و تکرار کنید: «به خاطر… ممنونم.» «امروز به … دست یافتم.»

39- یادتان باشد، برکتهای زندگی آنقدر هست که استرس و نگرانی را بدان راهی نباشد.

40- از سفر لذت ببر. یادت باشد که این دیزنی ورلد Disney World نیست و تو هم در پی یک گشت و گذار کوتاه نیستی. بهترین استفاده را از آن کنید و از سفرتان لذت ببرید

 

حامد مالکیان - معاونت گروه مارشال - مدرن

 

ایمیل به من ~> Hmlekian@Yahoo.Com
نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ׀ موضوع: مطالب ارسالی کاربران ׀ لینک به این مطلب ׀

سرگذشت توبه‌ي يك دعوتگر معروف

حدود بيست سال است كه در ميدان دعوت الي الله سرگرم فعاليت مي‌باشد . او نيز از آن دسته از هنرپيشگاني است كه توبه ، نصيبش شده است. ايشان روزگاري در ميدان هنر داراي نام و شهرت فراواني بوده‌اند.

خودش سرگذشت خود را چنين بيان مي‌كند:

از دانشكده‌ي ادبيات در رشته‌ي روزنامه نگاري ، فارغ التحصيل شدم. در آن زمان با مادربزرگم يعني مادر هنرپيشه‌ي معروف «احمد مظهر» كه عمويم مي‌باشد زندگي مي‌كردم و بيشتر اوقات خود را ، بيرون از منزل يعني در خيابانها ، پاركها و ساير اماكن عمومي، سپري مي‌كردم.

و از اينكه خود را به بهانه‌ي آزادي و تمدن ، در معرض ديدگان زهرآگين انسانهاي حيوان صفت به نمايش مي‌گذاشتم ، خرسند بودم. بيچاره مادربزرگم به خود حق دخالت در امورم را نمي‌داد. حتي پدر و مادرم نيز چندان نقشي در زندگي خصوصي‌ام نداشتند. در واقع خودم تعيين كننده‌ي سرنوشت خود بودم. متأسفانه فرزندان خود‌سر، اينگونه زندگي خود را مانند چهارپايان و يا  بدتر از آنها رقم مي‌زنند. مگر اينكه‌خداوند‌در حق‌كسي لطف كند و نجاتش دهد.

با صراحت بگويم: من بطوركامل از دستورات اسلام فاصله گرفته بودم و بجز چند كلمه كه بر زبان مي‌آوردم، نسبت به ساير احكام آن بيگانه شده بودم. از نظر مالي مشكلي نداشتم ولي نمي‌دانم چرا هميشه از برق و اجاق گاز وحشت داشتم؟! مي‌ترسيدم كه روزي خداوند به خاطر معصيتهايم در دنيا، همين جا- قبل از آخرت- مجازاتم كند. گاهي كه تنها مي‌شدم، وجدانم مرا سرزنش مي‌كرد و با خود مي‌گفتم:

ببين! مادربزرگ با آنكه مريض و ناتوان است ، نمازهايش را قضا نمي‌كند ؛ آنگاه تو چگونه مي‌خواهي فردا از عذاب الهي نجات پيداكني؟!

ولي چون نمي‌خواستم كه اين افكار، خاطرم را آشفته سازد فوراً بلند مي‌شدم و روي تختخواب دراز مي‌كشيدم و يا براي گردش، به پارك مي‌رفتم. تا اينكه سرانجام ، روزي به واتيكان سفر كردم. آنچه در اين سفر، بيش از هر چيز توجه مرا بخود جلب كرد، هنگام ورود به موزه‌ي پاپ، مجبورمان كردند كه به احترام دين تحريف شده‌ي شان پالتوي سياه بپوشيم ، باخود گفتم:

اينها به پاس دين تحريف شده ي شان اينگونه رفتارمي كنند، پس چرا احترام دين واقعي خود را حفظ ننماييم؟!

روزي درهمين سفر، دلم خواست به خاطرسعادتي كه ظاهراً نصيبم شده بود، باگزاردن دو ركعت نماز، شكرخدا را بجاي آورم ؛ نظرشوهرم را دراين مورد جويا شدم؟ موافقت كرد وگفت : من كه به آزادي فردي ، احترام قائل هستم!!

درحادثه اي ديگر روزي با لباس بلند وچادري مناسب ، واردمسجد بزرگ پاريس شدم و درآنجا دو ركعت نماز ، بجاي آوردم.

پس ازاتمام نماز ، كناردرب خروجي مسجد هنگامي كه مشغول درآوردن چادر و لباسهايم بودم ، اتفاق عجيبي برايم رخ داد ؛ يك زن جوان فرانسوي با دوچشم آبي زيبا- كه هرگز فراموشش نخواهم كرد- درحاليكه كاملاً محجبه بود به سوي من آمد و با يك دست، دستم راگرفت  وبادست ديگرش شانه ام را فشرد و با صداي محبت آميزي گفت:

چراحجابت را درون كيفت مي گذاري؟ مگر نمي داني كه اين دستور پروردگار عالم است؟

من كه غافلگيرشده بودم، باتعجب به سخنانش گوش مي دادم. باالتماس ازمن خواست تا چند لحظه اي با او د رمسجد بنشينم.

نخست خواستم بهانه‌اي بياورم ولي برخورد بسيار مؤدبانه و سخنان جذابش باعث گرديد كه لحظه‌اي با او بنشينم و صحبتهايش را بشنوم. از من پرسيد:

آيا به كلمه «لااله الاالله» شهادت مي دهي؟ آيامعني اين كلمه را مي داني؟ خواهرم! بر زبان آوردن اين چند كلمه كافي نيست؛ بلكه هدف واقعي ، تصديق قلبي و عمل نمودن به مقتضاي آن است.

بدين صورت، آن زن جوان ، درچندلحظه ، مشكل ترين درس زندگي رابه من آموخت. قلبم از جا تكان خورد وجدانم در مقابل سخنانش بيدارشد. سپس درحاليكه دستم را در دستش گرفته بود خداحافظي نمود و گفت: خواهرم! دين اسلام را تنها نگذاريد.

آنگاه درحالي از مسجد بيرون شدم كه غرق در افكار گوناگون بودم. اتفاقاًعصر همان روز به پيشنهاد شوهرم درشب نشيني يك كاباره ، شركت كردم؛ جايي كه زنان و مردان باهم رقص و پايكوبي مي كردند و اعمال وحشيانه اي انجام مي دادند كه به نظرم نه تنها انسان ها بلكه حيوانات نيز از ارتكاب چنان اعمال زشتي، شرم دارند.

آنها بانواختن آهنگهاي متنوع ازخود بيخود شده ،لباس هاي خود را بيرون مي آورده و عريان مي شدند.

من ازآنها و ازخودم نيز كه درچنين محفل شرم آوري قرارداشتم، متنفر و بيزار شدم و نتوانستم طاقت بياورم.

بدين جهت به بهانه ي هواخوري ، ازشوهرم خواستم كه ازسالن، بيرون رويم.

پس از بازگشت از فرانسه به قاهره ، اولين گامهايي كه برداشتم در راه شناخت معارف اسلامي بود. هرچه دراين راه پيشرفت مي كردم، آرامش بيشتري به من دست مي داد.

با وجودي كه قبلاً دركمال رفاه وآسايش زندگي مي كردم ، اما ازچنين آرامشي بي‌بهره بودم. هرچه بيشتربه خواندن نماز و تلاوت قرآن روي مي‌آوردم بيشتراحساس مي كردم كه گمشده ام را مي يابم.

سرانجام با توفيق خداوند و ياري وي از زندگي جاهلانه ي قبلي خود فاصله گرفتم و به تلاوت قرآن و مطالعه ي كتب ابن كثير ، سيدقطب و... روي آوردم.

 درشبانه روز چندين ساعت را با شور و شوق فراوان ، صرف مطالعه ي كتابهاي ديني     مي كردم و به جاي ولگردي و شب نشيني هاي بيهوده به جستجوي خواهران مسلمان و داعي پرداختم.

شوهرم ابتدا با من مخالفت كر د، خصوصاً با حجابم كه شديداً باآن مخالف ‌بود؛ چرا كه  من از مصاحفه با مردان و شركت درجلسه‌اي كه مرد بيگانه اي در آن حضورمي داشت، امتناع مي‌كردم.

در واقع مخالفت شوهرم با زندگي جديدم ، برايم امتحاني بود از جانب خداوند.

من نيز مي دانستم كه اولين شرط ايمان عبارت است ازتسليم در پيشگاه پروردگار و استقامت در راه او، پس مي بايست خدا و رسولش را از همه كس و همه چيز عزيزتر مي‌داشتم.

بعدها حوادثي پديد آمد كه نزديك بود منجر به جدايي من و شوهرم گردد ولي به فضل خدا اينطور نشد ، بزودي خداوند دست شوهرم را نيز گرفت و هدايتش كرد؛ چنانكه او اكنون داعي مخلصي شده است كه به مراتب از من بهترمي باشد- من در موردش اينطور فكر مي‌كنم البته خداوند بندگانش را بهتر مي‌شناسد- گرچه بعدها دچار يك سري مشكلات و مصايب شديم، كه مربوط به امور دنيوي بود و بحمدلله تاكنون گرفتار مشكلات ديني نشده ايم ، بدين جهت احساس سعادت وخوشبختي مي كنم[1].

 



1- المسلمون 423

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ׀ موضوع: به سوی نور "گرویدن به دین اسلام" ׀ لینک به این مطلب ׀

به سوی خوشبختی شماره 5 " در انتظار تشکر هیچ مباش "
خداوند بندگان را آفرید تا او را یاد کنند، و به آفریدگان روزی داد تا شکر او را بجای آورند، اما بیشترشان غیر او را پرستیدند و بیشتر آنها شکر کسان دیگر را بجای آوردند، زیرا طبیعت و سرشت کفرورزی، ناسپاسی، قدرناشناسی و کفران نعمت بر نفس آدمیان چیره گشته است. پس جا نخور اگر دیدی آنها زیبایی اخلاق تو را انکار می کنند، نیکی های تو را می سوزانند، خوبیهایت را فراموش میکنند، بلکه حتی ممکن است با تو دشمنی کنند و تو را با منجنیق کینه ی پنهان شده در دلهایشان مورد اصابت قرار دهند، بی هیچ دلیلی، مگر بخاطر اینکه تو به آنان نیکی کرده ای!

{و ما نقموا إلا أن أغناهم الله ورسوله من فضله}
(چیزی که این منافقان را بر سر خشم آورد و سبب انتقام گرفتن آنان شود وجود ندارد، مگر اینکه خدا و رسولش به فضل و کرم خود آنان را (با اعطاء غنایم که هدف ایشان در زندگی است) بی نیاز گردانیده‌اند).

یادداشتهای دفترچه‌ی آشکار دنیا را مطالعه کن تا در فصل های آن داستان پدری را بیابی که پسرش را تربیت می کند، غذا، پوشاک، انواع خوردنیها و نوشیدنیها را در اختیار وی قرارداده و به او ادب و علم می‌آموزاند، شب بیداری می کشد تا او بخوابد، گرسنگی می کشد تا او سیر بماند، خستگی را تحمل می کند تا او راحت و آسوده باشد اما هنگامی که این پسر سبیل درآورده و بازوهایش قوی می شوند با خوار شمردن، بی احترامی کردن، دشمنی ورزیدن، نافرمانی، داد و فریاد کشیدن بر سر او، و مایه ی عذاب شدید برای پدرش بودن، برای او مانند سگی هار می شود.

هان! پس شکیبا باشند کسانی که برگ‌های خوبیهایشان به نزد فطرتهای آلوده و نابودگران عزم و اراده سوزانده می شود، و شاد باشند به ثواب و پاداش کسی که خزائنش تمام ناشدنی می باشد.

این سخنان آتشین تو را به ترک خوبی و عدم نیکی کردن به دیگران فرا نمی‌خواند، بلکه تو را آماده می‌سازد برای اینکه انتظار ناسپاسی و نادیده شمردن خوبیها و نیکوکاریهایت از طرف دیگران را داشته باشی، بنابراین از کارهایی که می کنند غمگین مباش.

کار خیر را برای رضای خدا انجام بده، زیرا در هر صورت تو برنده هستی و در اینصورت ناسپاسی ناسپاسگر و انکار انکارکننده هیچ زیانی به تو نمی‌رساند. و خداوند را سپاس کن که تو اهل نیکوکاری و طرف مقابل اهل بدرفتاری و بدکاری است و بدان که دست بالا (دست بخشنده) بهتر از دست پایین (دست گیرنده) می باشد

{إنما نطعکم لوجه الله لا نرید منکم جزاء ولا شکورا}
(ما شما را تنها به خاطر رضای خدا خوراک می‌دهیم، و از شما پاداش و سپاسگذاری نمی‌خواهیم).
بسیاری از عقلا از زیادی قدرناشناسی در میان اکثر مردم مات و مبهوت و شگفت زده شده‌اند؛ انگار آنها وحی الهی را نشنیده‌اند که در مورد سرکشی و طغیانگری این گروه از انسانها خبر می دهد

{مر کأن لم یدعنا إلی ضر مسه کذلک زین للمسرفین ما کانوا یعملون}
(آن چنان راه خود را در پیش می گیرد که انگار ما را برای دفع محنتی که بدو رسیده است به فریاد نخوانده است. این چنین اعمال اسرافگران در نظرشان آراسته شده است)).

غافلگیر مشو اگر به شخص احمقی قلمی هدیه کردی و او در مقابل با آن قلم شروع به فحش و ناسزانویسی در مورد تو کرد، یا اینکه به فرد بدخویی عصایی را بخشیدی تا به آن تکیه زده و گوسفندانش را با آن براند و او عصا را بر سرت کوبید، این اصل بشریت گندم خوار ناسپاس در مقابل پروردگار بلندمرتبه است، بنابراین من و تو چه انتظاری داریم؟
نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ׀ موضوع: به سوی خوشبختی ׀ لینک به این مطلب ׀

داستان واقعی و عبرت آموز " پدر .... ای کاش تو مرده بودی !!
پدر .... ای کاش تو مرده بودی !!
این داستان کودک کوچکی است و در کلاس سوم ابتدایی درس می خواند معلم مدرسه آنها را برای عبادت پروردگار و ادای نماز صبح تشویق می کرد برای رضای خدا و سخنان و تربیت این معلم تاثیر شگرفی بر این کودک گذاشت اما نماز صبح به نسبت این کودک خیلی سخت بود پس قرار شد که نماز صبح را در مسجد ادا کند .
اما سؤال اینجا ست که چه کسی است که او را بیدار کند ...؟ ..! مادرش ، ! نه ، پدرش ،..؟ ! نه پس به نظر شما او چه کار می کند ؟
او قراری مهم و سخت بست ، قراری قاطع که تمام شب را بیدار بماند و نخوابد او شب را بیدار ماند تا اینکه صدای اذان از مناره های مساجد بلند شد و به سوی مسجد به سرعت روانه شد .
می خواست که نماز صبح را در مسجد بخواند اما زمانی که در را باز کردو در آن وقت خیابان خلوت و تاریک بود
هیچ کسی در آن حرکت نمی کرد ، ترسید ، مانده بود که چه کار کند به نظر شما او چه کار می کند ...؟!
در این لحظه .... و در این هنگام راه رفتن آرامی را شنید ، مردی که قدم قدم راه می رفت و عصایش را به زمین میکوبید و با پاهایش نزدیک بود به زمین بیفتد پس به او نگاه کرد و پشت سرش براه افتاد و با این پدر بزرگ همراه شد تا اینکه به مسجد رسید ، نماز خواند سپس با این پیرمرد بازگشت بدون اینکه پیر مرد از راه افتادنش مطلع شود و درحالی که هنوز در حیاط را نبسته بود وارد خانه شد و در را پشت سرش بست و خوابید سپس برای رفتن به مدرسه بیدار شد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود به همین منوال ادامه داد مدت زمانی طولانی خانواده اش چیزی از او نمی دانستند مگر قضیه خواب زیادش در روز و نمی دانستند سبب آن چیست تا اینکه روزی از روزها به این پسر بچه خبر داده شد که آن پیر مرد وفات کرده آن مرد سالخورده مرده است ، احمد فریاد زد ، گریه و فغان و زاری پدر و مادرش را به تعجب وا داشت ، چه اتفاقی روی داده چرا گریه می کنی پسرم ، او مرد غریبه ایست برای تو. اوکه پدر تو نیست مادرت نیست برادرت نیست پس چرا گریه می کنی ؟! زمانی که والدینش تلاش کردند سبب گریه اش را بدانند ،
پسر به پدرش گفت : پدر ای کاش تو مرده بودی ، و آن مرد نمی مرد ، پناه بر خدا این آرزوی پسر است برای پدر سبحان الله پاکی این پسر که چنین گفت ای پدر کاش تو مرده بودی و او نمی مرد .
پسر ادامه داد : چون تو مرا برای نماز صبح بیدار نکردی اما آن مرد هر روز صبح من در سایه اش راه می رفتم بدون اینکه بفهمد به نماز صبح می رفتم و بر می گشتم .
و داستان را برای پدرش تعریف کرد ، بغض گلوی پدر را گرفته بود نزدیک بود خفه شود و بسیار گریست و متاثر شد و تغییری کلی در زندگی آن مرد روی داد تغییری قطعی در زندگی آن پدر به وسیله کار و عمل این پسر بچه بلکه به عمل و سلوک آن معلم با تقوا ، به کار و اخلاص آن معلم نگاه کنید چگونه ثمر داد ؟
چه بسیار کودکانی که تمنا و آرزوی مرگ پدرانشان را دارند به خاطر شهوت دنیا
راستی آرزوی بچه ها و جوانهای ما امروز چیست ؟؟؟؟!!!!!
آیا آرزوی روشن کردن راه های مسجد را دارند ؟!!
آیا تمنای بلند شدن صدای مکبر برای شنیدن اذان فجر را دارند ؟!!
به نظر شما جوانان ما امروزه چه چیز را آرزو می کنند ؟
منبع سایت نور اسلامنا ترجمه : ام مهند
نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ׀ موضوع: داستان های واقعی و عبرت انگیز ׀ لینک به این مطلب ׀

گناه کن اما به چند شرط

شخصی به نزد ابراهیم بن ادهم آمد و عرض کرد : ای شیخ ، نفسم مرا وادار به ارتکاب گناه می کند مرا پندی ده.

ابراهیم خطاب به وی فرمود:  آنگاه که نفست تو را وادار به نافرمانی و معصیت پروردگار نمود ، او را اطاعت نموده وگناه کن و هیچ باکی بر تو نیست اما به چند شرط.

مرد گفت: آنها را برایم بازگو کن.

ابراهیم فرمود: هرگاه خواستی مرتکب گناه شوی در جایی مخفی شو که خداوند تو را نبیند. مرد گفت : سبحان الله چگونه خود را از او مخفی کنم در حالی که هیچ چیزی از او پوشیده نمی ماند.

سپس ابراهیم گفت : سبحان الله آیا شرم نمی کنی که نافرمانی خدا را انجام دهی در حالی که او تو را می بیند.

 مرد ساکت شد و فرمود: بیشتر بازگو.

ابراهیم فرمود: اگر خواستی معصیت پرودگار را انجام دهی بر روی زمین او این کار را نکن.

مرد گفت: سبحان الله..... کجا بروم در حالیکه تمام گیتی از آن اوست.

ابراهیم فرمود: آیا از نافرمانی خدا شرم نمی کنی در حالی که بر روی زمینش زندگی       می کنی؟

مرد گفت: دیگر باز گو.

ابراهیم فرمود: هرگاه خواستی معصیت پروردگار را انجام دهی از روزی اش مخور.

مرد گفت: سبحان الله .... چگونه زندگی کنم در حالی که تمام نعمتها از جانب او می باشد.

ابراهیم فرمود: آیا شرم نمی کنی معصیت خدا را انجام دهی در حالی که او آب و غذایت را روزی ات می گرداند و نیرویت را حفظ می نماید.

مرد گفت: بیشتر باز گو.

ابراهیم فرمود: هنگامی که معصیت پروردگار را انجام دادی سپس فرشتگان به نزدت آمدند تا تو را با خود به درون آتش جهنم ببرند همراه آنها نرو.

مرد گفت: سبحان الله.... مگر من از چنین قدرتی بر خوردار هستم که بر آنها غالب شوم ؟

بلادرنگ مرا با خود خواهند برد.

ابراهیم فرمود: هنگامی که گناهانی را که مرتکب شده ای و در کارنامه اعمالت ثبت      شده اند می خوانند آنها را انکار کن.

مرد گفت: سبحان الله.... پس کجایند فرشتگانی که اعمال انسان را می نویسند و مراقب کردار او هستند ، وکجایند شاهدانی که به سخن در خواهند آمد؟!!

سپس آن مرد گریست و راه بازگشت را در پیش گرفت در حالی که این جملات را تکرار   می کرد: پس کجایند فرشتگانی که اعمال انسان را می نویسند و مراقب کردار او هستند و کجایند شاهدانی که به سخن در خواهند آمد؟!!

 

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

جوان مؤمن و دختر روستايي
( إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى ) [کهف: 13]

« ايشان جواناني بودند كه به پروردگارشان ايمان داشتند ، و ما بر ( يقين و ) هدايتشان افزوده بوديم ».

جواني قلبش از ايمان لبريز شده بود. خانواده اش او را براي کسب علم و دانش و اتمام تحصيلات دبيرستان به شهري دور دست فرستاده بودند و در آنجا اتاق کوچکي را اجاره کرده بود. از قضا هنگام غروب که قصد داشت به خانه مراجعت کند دختر جواني را ديد که در انتظار ماشين ايستاده بد و در حالي که کيف مدرسه اش را در دست داشت گريه مي کرد، زيرا ماشيني که هر روز او را به خانه اش در روستا مي رساند قبل از رسيدن دختر به ترمينال رفته بود و اکنون از شدت ناراحتي گريه مي کرد.

جوان به او نزديک شد و علت نگراني را پرسيد و به او چنين گفت:

آيا کاري از دست من ساخته است؟ چرا گريه مي کني؟ دختر گفت: من در فلان روستا زندگي مي کنم امروز در مدرسه تأخير کرده ام و سعي نمودم که در موعد مقرر خود را به ترمينال برسانم امّا وقتي به اينجا رسيدم متوجه شدم که رفقايم رفته اند و من تنها مانده ام و اکنون نه راه بازگشت را مي دانم و نه پولي همراه دارم زيرا تاکنون به تنهايي و بدون خانواده ام به جايي نرفته ام.

دخترک اين کلمات را بر زبان مي راند و پيوسته گريه مي کرد و اشک مي ريخت و با پروردگارش مناجات مي کرد و مي گفت: خدايا! چکار کنم؟ کجا بروم؟ حالا خانواده ام منتظر من هستند.

جوان بسيار متأثر شد و سراسيمه نمي دانست به دختر چه بگويد و چکار کند.

زمان به سرعت مي گذشت. هوا تاريک شده بود.

پاهاي دختر تحمل سنگيني بدن او را نداشتند. از شدت خستگي و گرسنگي قادر نبود خودش را کنترل کند.

جوان به او گفت: خواهرم من برادر تو هستم و مثل تو غريبم و در اين شهر کسي را ندارم و خانواده اي را نمي شناسم تا تو را به آنجا ببرم ولي در اين شهر تنها اتاق کوچکي دارم که مي توانم تو را به آنجا برسانم. خواهرم به من اطمينان کن و امشب را در آنجا بمان فردا صبح تو را به مدرسه ات مي رسانم.

شايد خانواده ات دنبال تو بيايند و به دوستانت ملحق شوي، انشاالله مشکل تو حل خواهد شد.

دختر به جوان اعتماد کرد و همراه او به طرف منزلش به راه افتاد. آنها به منزل رسيدند و جوان در حد توان از او پذيرايي کرد. رختخوابش را به او داد و خود بر روي زمين خوابيد.

در اين اتاق درگيري شروع شد و معرکه ي خطرناکي بود از يک طرف پسر جوان در آن سن و سال و در مقابل دختري تنها و زيبا، آنها براي همديگر بي تابي مي کردند و در فکر يکديگر بودند. جايي که به جز خدا کسي از آنان با خبر نبود.

تنها خداوند مراقبت کننده و ياري رسان چنين لحظات حساسي بود نتيجه ي اين خلوت هلاکت يا نجات از ديو شهوت بود که به راستي در چنين لحظاتي هر کس در گرو ايمان و يقين خود مي باشد.

اکنون مبارزه حقيقي شروع مي شود و ما نمي دانيم که پيروزي از آن کيست؟

آنجا که رسول خدا (ص) مي فرمايد:

« ما خلا رجل بامرأة الّا کان الشيطان ثالثهما »

هيچ مردي با زني خلوت نمي کند مگر اينکه شيطان سومين آنها است.

شيطان مرتباً جوان را وسوسه مي کرد و به او القاء مي کرد که اين صيد گرانبهايي است که در کنار تو آرميده است.

به او نگاه کن. به زيبايي و طراوت و شادابي او، به اين عروس رايگان نظر کن.

چه کسي مي داند که تو با او چکار مي کني؟ برو در کنار او بخواب. پيوسته و به طور مستمر ابليس به او نزديک مي شد و او را به اين کار تشويق و تحريض مي کرد. دختر نيز نمي توانست بخوابد زيرا با جواني ناآشنا در اتاقي به سر مي برد و در حال مبارزه و ترس و حيرت لحظات را سپري مي کرد. خواب به چشم هيچ کدام فرو نرفت هر دو درگير مبارزه اي جانکاه بودند.

ناگهان جوان فکري به ذهنش خطور کرد و از جايش بلند شد و در غرفه اش به جستجو پرداخت مثل اينکه دنبال گمشده اي مي گشت. ناگهان چراغي را يافت. همان چيزي که او به دنبال آن ميگشت، آن را برداشت و روشن کرد و در مقابل خود قرار داد و نفس راحتي کشيد و درست مثل اينکه دنبال اسلحه اي کشنده اي باشد تا دشمن سرسختش را از پاي درآورد. اکنون آن را يافته بود. پس حق داشت که باقلبي آرام و فکري راحت در کنار آن بنشيند. اين اسلحه را براي نبرد با ابليس در کنار خود نهاد و با وجود اين آمادگي از مکر و حيله ي دشمن در امان ماند و بدون توجه به وسوسه هاي او مبارزه اش را شتابي تازه بخشيد.

ابليس پيش آمد و در مقابل او ايستاد، در حالي که زيبايي هاي دختر را در نظر او زينت مي بخشيد. او را به طرف معصيت تشويق مي کرد و فکر مي کرد که اين دفعه بر جوان غلبه خواهد کرد.

جوان در حالي که چراغ را روبروي خود گذاشته بود نفسش را مخاطب قرار داد و گفت: من انگشتم را روي چراغ قرار خواهم داد. اگر بر آتش چراغ صبر کني و سوزش و درد آن را تحمل کني به معصيت اقدام کن و گرنه از خداي يکتا بترس و به آينده ات اميدوار باش انگشتش را روي چراغ گذاشت تا حدي که بوي سوختن آن به مشام رسيد و از درد شديد بر خود مي پيچيد و با خود مي گفت: اي دشمن خدا اگر تو بر آتش چراغ و اين شعله ي ضعيف صبر نکني پس چگونه آتش سهمگين دوزخ را تحمل خواهي کرد؟ با پارچه اي انگشت سوخته اش را بست و اندکي نشست. بار ديگر ابليس بر او هجوم آورد و اين بار انگشت ديگرش را روي شعله ي چراغ گذاشت و از آن هم بوي سوختن پوست و استخوانش برخاست. اين چنين جنگ و مبارزه بين او و ابليس در طول شب ادامه يافت و تا طلوع فجر لحظه اي آرام و قرار نداشت. هنگام صبح براي اداي نماز به پا خواست در حالي که به شدت درد مي کشيد نمازش را به جا آورد و با قلبي آرام و آسوده خاطر به دختر صبحانه داد و او را به مدرسه برد.

پدر دختر بي صبرانه انتظار او را مي کشيد و هنگامي که دختر را ديد او را در آغوش گرفت نزديک بود از شادي بال در بياورد و بي اختيار از چشمانش اشک شوق سرازير شد. دختر داستان را براي پدرش نقل کرد از سختي و اضطراب تنهايي و رنج و دردي که آن جوان در راه عقيده اش تحمل کرده بود و از امانت داري و شهامت و غيرت و از گذشت و ايثار آن جوان مؤمن و متعهد پدرش را با خبر کرد و بالاخره آنچه که آن جوان به دستان خود کرده بود همه را مانند فيلمي در برابر چشمان پدرش به نمايش گذاشت.

آنگاه پدرش به جوان نزديک شد و بر او سلام کرد و از او تشکر و قدرداني نمود. وقتي به دستان جوان نگاه کرد که آنها را با پارچه اي پيچيده بود تعجبش افزوده شد و از ايمان و تقواي آن جوان متأثر شد. سپس از جوان تشکر و قدرداني کرد و او را همراه با دخترش به خانه دعوت کرد و از او پذيرايي نمود و دخترش را به عقد او درآورد و با وجود اينکه رئيس قبيله و مردي خوش نام و نشان بود حاضر شد دخترش را به عقد آن جوان ناآشنا اما مؤمن و غيور درآورد.

بعد از مراسم ازدواج آنها را در منزل خود اسکان داد و تا پايان تحصيل هزينه ي او را تحمّل کرد.

اين چنين است تأثير ايمان و يقين در دنيا و بايد ثمره ي آن در آخرت چگونه باشد.

آنچه را مطالعه کرديد قصه اي واقعي است که بدون دخل و تصرف نقل شده و هديه ي گرانبهايي براي تمام جوانان پسر و دختر اين عصر و زمانه است. به اميد اينکه همه ي جوانان، عفت و پاکدامني را بهترين ثمره ي عمر گرانبهاي خويش بدانند و يقين داشته باشند که نيکي پيوسته تا روز قيامت ماندگار خواهد بود.
نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: جمعه دوم مرداد 1388 ׀ موضوع: داستان های واقعی و عبرت انگیز ׀ لینک به این مطلب ׀

دردلی با قرآن
آنگاه که درون خویش را از خود تهی یافتی و بیرون را خالی از خدا،،...
«قرآن بخوان»
آنگاه که در دریای خروشان زندگی، در چنگال طوفان جهل و ترس اسیر شدی، و ساحل صلاح و صلح و کشتی نجات و رهایی را آرزو کردی،،...
«قرآن بخوان»
آنگاه که، عقلت، احساساتت را به بند کشید و «فکرت» عشقت را، و قوه‌ی پیوستن به یزدان به نیروی عرفان را، از دست دادی...
«قرآن بخوان»

آنگاه که در کوچه‌ باغ‌های یأس، حیران و سرگردان، ناامید و پریشان، در جستجوی قطره‌ای آب کشتزار خشک و قحطی زده اندیشه‌ات را تسلی می‌دهی، از دریای بیکران امید لختی برگیر و...
«قرآن بخوان»
آنگاه که، مرگ را «ختم»، و معاد را، «وهم»، و پندار خود را، «حتم» یافتی،...
«قرآن بخوان»
آنگاه که غرور، وجودت را گرفت و تفاخر شعورت را، ذلت خویش را عزت، و نخوت خویش را، همت یافتی...
«قرآن بخوان»
آنگاه که مرگ خود را دور دیدی، و حیات خویش را جاوید یافتی، و دنیا و آخرت را جدا از هم،،...
«قرآن بخوان»
آنگاه که از درستی گسستی، و بر مرکب سستی نشستی، و به پستی پیوستی.... و در منجلاب تباهی، رهایی را خواستی،...
«قرآن بخوان»
آنگاه که نسیان گریبانت را گرفت، و عصیان دامانت را...
«قرآن بخوان»
آنگاه که نهایت سعادت را، بودن و شهادت را، نهایت حیات، پنداشتی...
«قرآن بخوان»
آنگاه که گذشته را «حسرت»، و حال را «عسرت»، و آینده را «حیرت»، احساس کردی، «شب قدر» را به یاد آور و آنگاه،....
«قرآن بخوان»
آنگاه که در دل سیاه شب و در اعماق تاریک ظلمات، در جستجوی «نور» و روشنی، ره می‌پویی و در آرزوی صبح و سپیدی، افق را به امید نظاره‌ی «فلق»، می‌نگری تا شاید «طلوع فجر» را در نیمه شب تماشا کنی، «قرآن» را باز کن، تا در فلق برگ‌هایش و در افق اندیشه‌ات شفق را دریابی، آنگاه....«قرآن بخوان»

منبع : اسلام برای ما

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ׀ موضوع: مطالب ارسالی کاربران ׀ لینک به این مطلب ׀

ارتباط مستقیم با مدیریت وبلاگ
با کلیک بر روی لینک زیر شما می توانید مستقیما نظرات خود را به ایمیل مدیریت وبلاگ بفرستید
 
 
بعد از کلیک بر روی لینک فوق صفحه زیر ظاهر می شود
 

در کادر Your Naem نام خود را وارد نمایید

در کادر Your Email Address ایمیل خود را وارد نمایید

در کادر Subject عنوان سوال را وارد نمایید

در کادر Message متن سوال خود را وارد نمایید

در کادر Please enter the code کد امنیتی را وارد نمایید

در پایان بر روی دکمه

کلیک نمایید

ما پنچ شنبه هر هفته سوالات را جمع آوری و در روز جمعه پاسخ تمامی سوالات را برای ایمیلتان ارسال می کنیم

  

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ׀ موضوع: ارتباط مستقیم با مدیریت وبلاگ ׀ لینک به این مطلب ׀

انفاق در راه خدا

اللهم أحسن عاقبتنا في الأمور كلها وأجرنا من خزي الدنيا وعذاب الآخرة.

یکی از پیر مردان و بزرگان که اکنون مدتها است از دنیا رفته داستان را چنین نقل می نمود : آن زمان عربستان هنوز ترقی نکرده بود و وضع عربها از نظر مالی از همه جا خرابتر بود تا جاییکه بسیاری از عربها برای کار پیدا کردن به کشور ما می آمدند یعنی وضع ایرانیها خیلی بهتر بود. من رفتم به حج . آن روزها جوان و قدرتمند بودم . بعد از آنکه حج را بجا آوردم تصمیم گرفتم برای زیارت رسول خدا پیاده بروم. آن زمان جاده مکه مدینه از منطقه بدر می گذشت . رختخواب و وسایلم را انداختم روی دوشم و به راه افتادم

آمدم تا اینکه به منطقه بدر رسیدم . آبی بود و تعدادی درخت من در سایه یک درخت نشستم . داخل وسایلم هندوانه ای داشتم آنرا بیرون آوردم تا بخورم . وقتی شروع به خوردن کردم توجهم به آنطرف جلب شد زیر سایه درختی زنی با چند کودک نشسته بودند و طوری نگاه می کردند که من متوجه شدم که منتظرند تا من هندوانه را کنار بگزارم تا آنها آنرا ببرند. فکر کردم شاید پوست هندوانه را برای گوسفندی چیزی لازم دارند.

وقتی هندوانه را خوردم و پوست را کنار گذاشتم دیدم یکی از بچه ها به سرعت آمد و آنرا برداشت و به نزد مادر خود برد . مادر آنرا در آب شست و سپس تکه تکه کرد و به دست بچه هایش داد تا بخورند.

با تعجب دیدم بچه ها پوست هندوانه را می خورند طوری متاثر شدم که تصمیم گرفتم همه پولی را که همراه دارم به آنان بدهم کل پولم صد و پنجاه ریال سعودی بود. پولها را در آوردم و به آن زن و بچه هایش دادم . با خود گفتم خدا بزرگ است برای من چاره ای می سازد. آن زن و کودکان وقتی پولها را گرفتند شتابان رفتند.
 
 من بعد از مقداری استراحت وسایلم را جمع نموده و به راه افتادم هنوز صد متری نرفته بودم که اتوبوسی حامل حجاج رسید راننده اتوبوس کنارم ترمز گرفت و گفت سوار شو . گفتم من نذر کردم که برای زیارت رسول خدا پیاده بروم آنها مقداری اصرار کردند که سوار شوم اما من قبول نکردم . اتوبوس آهسته به حرکت در آمد نمی دانم چه چیزی حجاج سوار اتوبوس را تحت تاثیر قرار داد که آنان از پنجره ها شروع کردند به طرف من پول می انداختند وقتی اتوبوس دور شد من پولها را که مقداری کاغذی و بیشتر فلزی بودند جمع کردم وقتی حساب کردم دیدم هزار و اندی ریال هستند یعنی ده برابر پولی که من به آن فقرا داده بودم.

خداوند را سپاس گفتم و با خود گفتم : مطمئن بودم خدا به من عوض می دهد اما انتظار نداشتم با این سرعت و به این زودی .

خداوند در قرآن می فرماید : وَمَا أَنفَقْتُم مِّن شَيْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ وَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ یعنی هر چه شما انفاق کنید خداوند عوض می دهد و او بهترین روزی رسان است

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ׀ موضوع: داستان های واقعی و عبرت انگیز ׀ لینک به این مطلب ׀

به سوی خوشبختی شماره 4 " با سرزنش چگونه برخورد کنم؟ "
احمق ها و کم عقل ها خداوند خالق و رازق را ناسزا گفتند و پروردگار یکتا را بدگویی کردند، حال من و تو که اهل ستم و خطا هستیم چه انتظاری داریم.

تا وقتی که در زندگیت اهل بخشش، سازندگی، تأثیرگذاری و نورافشانی باشی، با نبرد سخت و تلخی از سوی سرزنشگر که هیچگونه نرمی ای به تو نشان نخواهد داد و حمله‌ی برنامه ریزی شده و هدفدار و اهانت های عمدی روبرو خواهی شد. منتقدان هرگز در مورد تو سکوت نخواهند کرد مگر اینکه گودالی در زمین حفر کنی و به درون آن رفته یا اینکه به طرف آسمان بالا روی و از میان آنها بگریزی، اما تا وقتی که در میان آنها هستی از سوی آنها انتظار آنچه که تو را ناراحت کند و چشمانت را بگریاند و قلبت را جریحه دار ساخته و خواب آرام را از تو بگیرد، داشته باش.

آنکه بر زمین نشسته هیچگاه به زمین نمی افتد، و مردم هیچگاه به سگ مرده سنگ اندازی نمی‌کنند، اما آنها هنگامی که تو از لحاظ درستکاری،علم و ادب و اخلاق و از نظر ثروت بر آنان برتری داشته باشی بر تو خشم می گیرند و در این صورت تو در نزد آنها گناهکاری هستی که هیچ توبه ای ندارد مگر اینکه تمام مواهب و نعمتهای خدا دادی‌ات را ترک کنی و از تمام صفات شایسته‌ات دست برداری و از تمام برتریها و فضیلت‌هایت تهی گردی و سرانجام شخصیتی کودن و احمق، صفر، تباه شده و شکست خورده باقی بمانی و این همان چیزی است که آنان خواستار آنند.

بنابراین در برابر سخنان، انتقاد، بدرفتاری و تحقیر آنان ایستادگی کن و مانند صخره‌ی ساکت باهیبتی باش که دانه های برف با برخورد به آن تکه تکه می شوند تا وجود و قدرت ماندن خویش را ثابت کنند. اگر به سخنان آنان گوش فرا داده و در مقابل آن عکس العمل نشان دهی در این صورت آرزوی دوست داشتنی آنها که همانا ناخوشایند کردن زندگی و تلخی عمر توست را محقق کرده ای.

پس گذشت زیبایی داشته باش و از آنها روی گردانی کرده و در برابر مکر و نیرنگی که می ورزند (و نقشه ها و توطئه هایی که علیه تو به راه می اندازند) ناراحت و نگران مباش (و خویشتن را در پناه خدا دار).

همانا نقد احمقانه و بی مورد آنها ترجمان شخصیت قابل احترام توست و به اندازه‌ی ارزش و اهمیتی که تو داری انتقاد سرزنشگر متوجه‌ات خواهد بود.

تو نخواهی توانست دهان آنها را ببندی و قادر نیستی زبان آنها را بازداشت کنی، ولی می توانی انتقاد آنها را دفن کرده و با فاصله گرفتن از آنها، اهمیت ندادن به سرزنش، و بی توجهی به سخنانشان آنها را از خود دور سازی: {قل موتوابغیظکم} (بگو با خشمی که دارید بمیرید).

تو می توانی با افزودن بر فضیلت‌ها، پرورش نیکیها و راست کردن کجی های خویش در دهان آنها خردل بریزی.
اگر می خواهی مورد قبول همگان بوده و نزد همه محبوب باشی و در بین تمام اهل زمین از تمامی عیوب سالم بمانی، چیز غیر ممکنی را طلبیده ای و آرزوی دور از دسترسی را خواستار شده‌ای.
نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ׀ موضوع: به سوی خوشبختی ׀ لینک به این مطلب ׀

پندهایی از دالايي لاما :

۱. به خاطر داشته باش که عشقهاي سترگ ودستاوردهاي عظيم، به خطر کردنها و ريسکهاي بزرگ محتاجند.


۲. وقتي چيزي را از دست دادي، درس گرفتن از آن را از دست نده.


۳. اين سه ميم را از همواره دنبال کن:
. محبت و احترام به خود را
. محبت به همگان را
. مسئوليت پذيري در برابر کارهايي که کرده اي


۴. به خاطر داشته باش دست نيافتن به آنچه ميجويي گاه يک شانس بزرگ است.


۵. اگر مي خواهي قواعد بازي را عوض کني اول قواعد را بياموز.


۶. به خاطر يک مشاجرۀ کوچک، ارتباطي بزرگ را از دست نده.


۷. وقتي دانستي که خطايي مرتکب شده اي، گامهايي را پياپي براي رفع آن خطا بردار.


۸. بخشي از هر روز خود را به تنهايي گذران.


۹. چشمان خود را نسبت به تغييرات بگشا، اما ارزشهاي خود را به سادگي در برابر آنها وانگذار.


۱۰. به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترين پاسخ است.


۱۱. شرافتمندانه زندگی کن؛ که هر گاه بيشتر عمر کردي، با يادآوري زندگي خويش دوباره شادي را تجربه کني...


۱۲. زيرساخت زندگي شما، وجود جوي از محبت و عشق در محيط خانه و خانواده است.


۱۳. در مواقعي که با محبوب خويش ماجرا مي کني و از او گلايه داري، تنها به موضوعات کنوني بپرداز و سراغي از گلايه هاي قديم نگير.


۱۴. دانش خود را با ديگران در ميان گذار؛ اين تنها راه جاودانگي است.


۱۵. با دنيا و زندگي زميني بر سر مهر باش.


۱۶. سالي يک بار جايي برو که تا کنون هرگز نرفته اي.


۱۷. بدان که بهترين ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نياز شما به هم سبقت گيرد.


۱۸. وقتي مي خواهي موفقيت خود را ارزيابي کني، ببين چه را از دست داده اي که چنين را به دست آورده اي...


۱۹. در عشق و آشپزي، جسورانه دل را به دريا بزن.

 


جمله روز :   گوش شنونده  همیشه در جست و جوی سخن خردمندانه و حکیمانه است . (فردوسی) 

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ׀ موضوع: مطالب ارسالی کاربران ׀ لینک به این مطلب ׀

كلبه كوچك

كلبه كوچك

 

تنها بازمانده يك كشتي شكسته ، توسط جريان آب به جزيره اي دور افتاده برده شد ، او با بيقراري به درگاه خداوند دعا مي كرد تا اورا نجات بخشد ، او ساعت ها به اقيانوس چشم مي دوخت ، تا شايد نشاني از كمك بيايد اما هيچ چيز به چشم نمي آمد .

سرآخر نا اميد شد و تصميم گرفت كلبه اي كوچك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد. روزي پس از آنكه از جستجوي غذا بازگشت ، خانه را در آتش يافت ، دود به آسمان رفته بود ، بدترين چيز ممكن رخ داده بود.

 او عصباني و اندوهگين فرياد زد: " خدايا چگونه توانستي با من چنين كني ؟ "

صبح روز بعد او با صداي يك كشتي كه به جزيره نزديك مي شد از خواب برخاست ، آن
 كشتي  مي آمد تا او را نجات دهد .

مرد از نجات دهندگان پرسيد : " چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم ؟ "

آنها در جواب گفتند : " ما علامت دودي را كه فرستادي ، ديديم . "

 

آسان مي توان دلسرد شد ، هنگامي كه بنظر مي رسد كارها به خوبي پيش نمي روند ، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگي ماست ، حتي در ميان رنج و درد .

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن بود به ياد آوريد كه آن شايد علامتي باشد براي فراخواندن رحمت خداوند .

 

با سپاس از سرکار خانم فهيمه ملكي برای فرستادن این مطلب

 

 


جمله روز : وقتی خداوند دری را می‌بندد دری دیگر را می‌گشاید؛ فقط باید آنرا پیدا کرد.

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: شنبه بیستم تیر 1388 ׀ موضوع: داستان های ارسالی کاربران ׀ لینک به این مطلب ׀

حسن آقا

حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند نشست و بناي گريه گذاشت.

سبب گريه‌اش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه مي‌كنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند.

شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه مي‌كند، گفتند حسن آقا ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي،

گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و مي‌توانيد خوتان را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه مي‌كنم.

بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانه‌اي تهيه كردند و وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند دارد گريه مي‌كند. وقتي علت را پرسيدند

گفت: هر كدام از شما‌ها همسري داريد ولي من تنها در ميان اطاقم مي‌خوابم.

مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه مي‌كرد. گفتند باز چي شده، گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم.

به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه مي‌كند، وقتي علت را پرسيدند گفت: بر جد غريبم گريه مي‌كنم و به شما هيچ ربطي ندارد!!!

قابل توجه اشخاص ناشكر و پر توقع !!!

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: شنبه بیستم تیر 1388 ׀ موضوع: داستان های واقعی و عبرت انگیز ׀ لینک به این مطلب ׀

ممكن است

ممكن است

  كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد.

همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي!

او پاسخ داد: ممكن است.

روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي!

او گفت: ممكن است.

پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست.

همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري.

او پاسخ داد: ممكن است.

فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.

همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي !

او گفت: ممكن است.

و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد...

 

منبع : يادداشتهايي از يك دوست؛ اثر آنتوني رابينز

 

با سپاس از سعيده ايماني برای فرستادن این مطلب

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: شنبه بیستم تیر 1388 ׀ موضوع: داستان های ارسالی کاربران ׀ لینک به این مطلب ׀

تجربه بی نظیر حتما بخوانید

برادران گرامي و خواهران مومن

از شما اجازه می‌خواهم تجربه‌ای کم‌نظیر و برجسته را برای شما بازگو کنم... از دوستم به نام سعید... و امیدوارم بازگو کردن این تجربه به نویسنده ، خواننده و نقل‌کننده‌ی آن نفع برساند.

سعید جوانی است تقریبا 37 ساله ... یعنی جوانی در عنفوان جوانی به قول معروف- درباره‌ی سعید شاید بتوان گفت که جوانی بسیار عادی است... وضع ظاهریش و کارهایش.

سعید در مسجدی که کمی از مسجد محله‌ی ما دور تر است نماز می‌خواندحدود یک ماه پیش برای خواندن نماز به مسجد سعید رفتم ، او در صف اول و کنار مؤذن ایستاده بود!!

بعد از آن دوهفته قبل در مسجد آنها نماز خواندم... دیدم سعید در صف نماز کنار مؤذن ایستاده!! دوباره چند روز پیش آنجا نماز خواندم. سعید را دیدم که کنار مؤذن است!!

اشتیاق او من را شگفت‌زده کرد... از اهمیتی که به نماز می‌داد تعجب کردم!!! مخصوصا که افرادی مثل او اینگونه در نماز پیش‌قدم نیستند...

با یکی از جماعت مسجدش صحبت کردم... درباره‌ی سعید از او پرسیدم. لبخندی زد و گفت : سعید... اسم او راکبوتر مسجد گذاسته‌ایم.

گفتم: سبحان الله... چرا؟

گفت: هیچ نماز فرضی نیست که به مسجد بیایی مگر این که می‌بینی سعید قبل از تو به مسجد آمده...

حتی او چند دقیقه قبل از مؤذن می‌آید... در همه‌ی نمازها... بدون استثناء.. قبل از اذان و نه قبل از اقامه...

از کار او تعجب کردم... از خودم سوال کردم : سعید چگونه توانسته بر نفس خود غلبه کرده و با آن جهاد کند و در پیشقدمی به سوی نماز او را شکست دهد؟

تصمیم گرفتم که به طور غیر مستقیم از او سؤال کرده تا استفاده ببرم ... و روش او را برای هرکس که می خواهد این کار را انجام دهد بگویم.

شنبه‌ی گذشته 26/2/1430 هـ با سعید نماز خواندم.... مثل همیشه کنار مؤذن ایستاده بود !! بعد از نماز او را نگه داشتم... و سخن‌های زیر بین ما رد و بدل شد : به او گفتم : ما شاء الله به تو... چندین بار در مسجدتان نماز خواندم... و همیشه تو را کنار مؤذن می‌بینم... چگونه توانسته‌ای بر شیطان، نفس اماره و هوای نفست غلبه کنی؟!

( با سختی ) گفت : الحمدلله... از وقتی که پایبند نماز شدم... من بر این راه هستم.

به او گفتم: چگونه و با چه چیزی؟

گفت : من، خدا را شکر، خودم را عادت داده‌ام که قبل از اذان به مسجد بیایم... ساعت را ده دقیقه قبل از اذان تنظیم می‌کنم ... به‌طوری که بتوانم وضو گرفته لباس بپوشم و به مسجد بیایم... و وقتم را به گونه‌ای تنظیم کرده‌ام که قبل از اذان وارد مسجد شوم... و اگر دیر شد، همراه مؤذن!!

گفتم : چگونه می‌توانی کارهایی را که قبل از نماز انجام می‌دهی رها کنی؟

گفت : همانطور که گفتم... باید با وقت کافی از خانه بیرون بیایم تا اینکه قبل از اذان در مسجد باشم... اگر با فرزندانم باشم... آنها خود می‌دانند که من قبل از اذان بلند می‌شوم... و اگر با دوستانم باشم آنها هم می‌دانند که من قبل از اذان باید بروم.

گفتم : آنها تو را از این کار منع نمی‌کنند؟

گفت : بله... ولی من با خودم عهد بسته‌ام که به هیچ کس توجهی نکنم... و الحمدلله من بر این کار استمرار دارم... و برایم پیش نیامده که با کسی قطع رابطه کنم... و برتری مطلق از آن الله است.

گفتم: اگر از نماز جا بمانی چه می‌کنی؟

گفت: منظورت چیست؟!

گفتم : اگر دیر به نماز بیایی حالت چگونه می‌شود؟

گفت: از الله می‌خواهم که آن روز را نیاورد...!!

ولی اگر اتفاق افتاد... آن روز حالم خیلی بد می‌شود!!

به او گفتم : با این حال... در یک ماه چند بار قرآن را ختم می‌کنی؟

با حرج گفت : الحمدلله هر دو هفته 3 بار قرآن را ختم می‌کنم.

یعنی 6 ختم در یک ماه... کمتر یا بیشتر...

گفتم: با نماز صبح چه کار می‌کنی؟

گفت : قبل از اینکه بخوابم... به اندازه توان نماز می خوانم!! .. سپس می خوابم... و جوراب می پوشم و ساعت را 15 دقیقه قبل از اذان تنظیم می کنم تا بتوانم به نماز برسم... سپس به مسجد می روم...

بعد لبخند زد و گفت:

و بعضی وقتها تو سرما دم این در اشاره به در مسجد کرد- منتظر مؤذن می ایستم

گفتم: جوراب برای چیست؟

گفت : مسح بر جوراب کمتر از شستن پا وقت می‌گیرد... و این کار وقت کافی برای بیرون آمدن قبل از اذان را به من می‌دهد!!

گفتم : اگر شب تا دیر وقت بیدار بودی چه می‌کنی؟

گفت: الحمدلله... الحمدلله من شب‌نشینی نمی‌کنم و اگر دیر بخوابم ساعت 11 می‌خوابم.

گفتم: روابط اجتماعی ... با آن چه کار می‌کنی؟

گفت: در مناسبت‌ها و جشن‌ها شرکت می‌کنم... ولی بعد از ساعت ده دیگر نمی‌نشینم تا بتوانم در برنامه‌ی روزانه ی خود استمرار داشته باشم.

گفتم: کسی را مسخره‌ات نمی کند؟

با لبخند گفت : زیاد... ولی الحمدلله... به آنها توجهی نمی‌کنم

به او گفتم : در مسجد چه می‌کنی؟

گفت : الحمدلله... کارهایش را انجام می‌دهم ، قرآن‌ها را مرتب می‌کنم ، خوشبو کننده می زنم، بعضی وقتها دستشویی‌هایش را تمیز می‌کنم ، دستمال کاغذی می آورم و اگر چیزی احتیاج به تعمیر داشت دنبال کارش را می‌گیرم.

گفتم : در این مدت طولانی که در مسجد می‌نشینی چیزی از قرآن را هم حفظ کرده‌ای؟

گفت : الحمدلله سوره‌ی الکهف ، یوسف، هود، إسراء، مریم، طه، جزء عم، قسمتی از جزء تبارک و قسمت زیادی از سوره‌ی بقره را حفظ کرده‌ام و بعضی از اوقات که امام در نماز چیزی را فراموش می کند به او می‌گویم.

خودم هم نمی‌دانم که چه آیه‌ای است یا در کدام سوره است؟ ... و این از فضل الله است.

سپس به من گفت:

تمام این‌ها اولا به توفیق الله بستگی دارد سپس به عزم و اراده‌ی‌ راستین و محکم

به او گفتم : راست گفتی ، الله حال همه‌ی ما را اصلاح کند.

از الله می خواهم که به سعید توفیق دهد، او را حفظ کرده، یاریش نماید و کارهایش را آسان گرداند و به ما و او از فضل خود عطا بفرماید و بهتر است که من با نماز جمعه بحث خود را کامل کنم که از عجیب ترین عجیب هاست.. و الله المستعان

برادران گرامی

از زمانی که سعید داستان خود را به من گفته و راه روش خودش را... وقت نماز که نزدیک می‌شود به یاد او می‌افتم و وقتی مؤذن اذان می‌گوید به یاد صحبت‌های او می‌افتم، وقت رفتن به نماز، هنگام بیدار شدن و آماده شدن برای نماز صبح!! حرف‌هایش همچنان درگوشم هستند، اشتیاقش و پیشقدمیش پیوسته من را توبیخ و تنبیه می‌کنند ... چرا مثل او نباشم؟

سه شنبه‏ی گذشته 6/3/1430 هـ ... بار دیگر پیش او رفتم تا بقیه ی تحقیقاتم را کامل کنم و از او درباره‌ی نماز جمعه‌اش سؤال کنم و تفکر در باره ی قرآن... سعی کردم که زود به مسجد بروم، بعد از مؤذن وارد مسجد شدم، و او را مثل همیشه در مسجد یافتم!! ماشاء‌الله

بعد از نماز او را نگه داشتم و کنار در مسجد با هم مشغول صحبت شدیم بعد از مقدمه به او گفتم: با نماز جمعه چه می‌کنی ، چه وقت می‌روی؟

گفت: حدودا ساعت 9.45 دقیقه به نماز جمعه می روم!!.... و الحمدلله

گفتم : چگونه؟

گفت: از ساعت 9 تقریبا برای نماز آماده می شوم.. بعد از ساعت 9.30 تا 9.45 به مسجد جامع می‏روم و مهمترین چیز این است که قبل از ساعت 10 در مسجد باشم.

گفتم: خانواده، آیا چیزی به تو نمی گویند؟

گفت: بله می گویند چرا الان می‌روی؟ هنوز خیلی زود است!!.. ولی همان طور که به تو گفتم: وقت را مشخص کرده و بر عهد با خودم ملتزم هستم.

گفتم: آیا کسی غیر از تو هم هست؟

گفت: بله بعد از من دو نفر می‌آیند... قبل از ساعت 10.30 گفتم: چقدر قرآن می خوانی؟

گفت: 3 تا 4 جزء الحمدلله

گفتم: آیا شیطان نمی گوید چرا زود می‌روی؟

لبخند زد و گفت: اگر شیطان بیاید... بر خلاف او کمی زودتر هم می روم... حتی بعضی اوقات ساعت 9 یا قبل از وقتی که مشخص کرده‌ام می‌روم. و به من قاعده‌ی زیبایی را در این خصوص گفت که وقت خودش ان شاء الله می گویم

بعد از این ملاقات به خودم گفتم: وای به حال ما. الله حال ما را اصلاح کند

آیا کسی از ما هست که نماز جمعه‌ی بعدی از سعید سبقت بگیرد؟

نکته:

بزرگواران، می خواستم بدانید، من این قصه را برای این ننوشتم که فقط از کار سعید تعجب کنید!!

ولی آن را برای شما بازگو کردم تا تشویقی برای پیشقدم بودن به سوی نماز و حرص بر عبادات، خواندن قرآن، و حفظ و تدبر آن باشد.

و همچنین باید بدانیم که کار سعید توفیقی از جانب رب العالمین است.

و اگر با الله صادق باشیم و صادقانه از او بخواهیم که قلب و اعمال ما را اصلاح کند و ما را در پیشگامی به سوی آن چه برادرمان سعید توفیق یافته، توفیق دهد، خیر فراوانی را به اذن الله به دست می‌آوریم.

درخواست:

نگو بعد از چند روز این کار را می کنم... به تو می گویم " الان" و نگو دشوار است!! .... که به تو می‌گویم : خوب.. امتحان کن

و نگو چگونه؟... می گویم کارت را جدی بگیر!

نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: شنبه سیزدهم تیر 1388 ׀ موضوع: داستان های واقعی و عبرت انگیز ׀ لینک به این مطلب ׀

" 100 حقيقت بسيار زيباي زندگي "
" 100 حقيقت بسيار زيباي زندگي "

 

 

۱ – افرادی که بیشترین وقت خود را صرف زندگی دیگران می‏کنند (مشاوره، راهنمایی و …)، از رسیدن به زندگی خود باز می‏مانند.

۲ – کسانی که می‏گویند “من نباید این راز را فاش کنم اما فقط به تو می‏گویم” دقیقا راز شما را نیز به همین صورت برای دیگران بازگو می‏نمایند.

۳ – گفتن حقیقت مهم است؛ این مهم نیست که ما راست می‏گوییم و دیگران اشتباه می‏کنند.

۴ – هیچ هدفی بدون طی کردن مسیر و راه آن دست یافتنی نیست.

۵ – کسانی که سر خود را مانند کبک در برف فرو می‏برند در واقع لگد دیگران را به جان می‏خرند.

۶ – آنچه که در ظاهر هر شخص می‏بینیم، به ندرت دقیقا همان چیزی است که آن شخص واقعا هست.

۷ – جرات و شهامت این نیست که روبروی شیر بایستیم بلکه این است که بفهمیم چطور می‏توان از شر او جان سالم بدر برد.

۸ – ما از همان اول پدر و مادر زاده نشده‏ایم، بلکه باید بیاموزیم که چطور می‏توان پدر و مادر بود.

۹ – کلماتی که بر زبان جاری می‏گردند، قدرت خود را از ما گرفته‏اند – از خود هیچ قدرتی ندارند.

۱۰ – افراد خردمند در سکوت به سر می‏برند تا بیش از هر چیز صدای تمنای خود را بشنوند.


ادامه مطلب
نویسنده: اکبر وکیلی تجره ׀ تاریخ: شنبه سیزدهم تیر 1388 ׀ موضوع: مطالب ارسالی کاربران ׀ لینک به این مطلب ׀

درباره وبلاگ

در زندگی دو چیز را فراموش مکن 1. خدا 2. مرگ و بدان که خداوند از تو دو انتظار دارد 1. اقرار به نعمت ها 2. اعتراف به گناهان
زندگی داستانی بیش نیست بیاید آن را ساده بگیریم تا بتوانیم عاشقانه زندگی کنیم
داستان هایتان را برای ما بفرستید مطمئنا برای دیگران جذاب خواهد بود
با تشکر
اکبر وکیلی تجره


لینکهای روزانه

جستجوی مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to story-short.Blogfa.com / Theme by: iTheme